تبلیغات

کد رهگیری برای دانلود فایل اشعار


آمار سایت

ارتباط با مدیر سایت

ایمیل
وبلاگ
موبایل
نام و نام خانوادگی
محل سکونت
عنوان
متن پیام
توضیح : کادر های قرمز رنگ حتما مقدار دهی شوند

جستجو

حاضرین در سایت

ما 2130 مهمان آنلاین داریم

عید قربان -( عید قربان عید نور و بندگیست )

Powered by Scontent
میانگین امتیار کاربران: / 0
ضعیفعالی 

عید قربان عید نور و بندگیست
عید انسانیت و بالندگیست
عید آزادی ز قید و بند جان
از تعلق ها رها تا بی نشان
بهر قربانی به قربانگاه دوست
نفس را سر کردن این گونه نکوست
سر تراشد حاجی اندر کوی ما
پا گذارد تا به صحرای منا
خاک اینجا پر بود زانوار پاک
مصطفی صورت نهاده روی خاک
هم علی هم فاطمه با سوز و ساز
دست بالا برده سوی بی نیاز
اعتبار و آبروی عالمین
اشک جاری حسن بود و حسین
بر مشام جان رسد تا بی کران
عطر و بوی مهدی صاحب زمان
آنکه طوف کوی حق زنده از اوست
حج ابراهیمی و لبیک اوست
ز امر حق باید که قربانی دهی
شو مهیا تا به مهمانی روی
هست اسماعیل قربانی او
گشته ابراهیم هم بانی او
هاجر آمد سرمه بر چشمش کشید
شانه ای بر زلف مشکین اش کشید
گفت مادر میهمان کیستی
زین سبب در انتظار چیستی
از خلیل اله بر آمد این ندا
هر دو مهمانیم از سوی خدا
گشت عازم سوی صحرا با پدر
اشک مادر شد روان بهر پسر
بهر قربان کردن افتاد او به خاک
بود اندر مسلخ اش او سینه چاک
بست ابراهیم دستان ورا
تا شود در راه حق راسش جدا
بر گلویش تیغ تیزی را نهاد
از نفس گویا که بابایش فتاد
آنقدر بر حلق جان خود کشید
تا که ناگه این سخن از حق شنید
امر ما را خوب کردی تو ادا            
بود مقصود امتحانی از خدا
امر کردی تو به تیغ آبدار
نهی شد از ما مبر و دست دار
ما به صدق تو تفاخر کرده ایم
کوله بار هر دو را پر کرده ایم
هست از نسل تو اولادی نکو
احمد مختار اندر صلب او
چشم ها تر شد درآغوشش کشید
دست خود بر صورت و رویش کشید
تا که آمد قوچی از سوی سما
بهر قربانی به صحرای منا
رهسپار خانه شد با اشک و آه
بذل جان را خالقش باشد گواه
تا که هاجر دید اسماعیل را
کرد جاری آب رود نیل را
شد پریشان خاطر آن مام نکو
با خلیل الله گرم گفت و گو
دیده گریان گشت مادر بی دریغ
بر گلویش نقش بسته رد تیغ
سیحه ای زد مادری که قصه داشت
تاب دیدار کبودی را نداشت
ریخت اشک و ناله کرد و قصه خورد
گوئیا بعد از سه روز او جان سپرد
بود ابراهیم را یک امتحان
نوبهارش را نشد آخر خزان
ای منای عشق و آهنگ جنون
سر جدا گردیدگان لاله گون
سرزمین دین و دین داری کجاست
مکه آری یا زمین کربلاست
حاجیان جمعند دور بیت رب
نیست نامی از حسین تشنه لب
طوف کوی دوست گشته با صفا
بر مداری دورتر در کربلا
سر تراشیدن در اینجا کم بود
مشعر و تقصیر اینجا هم بود
نغمه لبیک در صحرا به پا
گشته از اهل حرم در کربلا
جمله یاران را شهادت آرزوست
اصغر و اکبر شود قربان دوست
می رسد از عاشقان بوی خدا
ذبح اعظم می شود خونش روا
کرد زینب در وداع آخرین
بوسه باران حنجر و نقش جبین
کهنه پیراهن مهیا شد بر او
نیست دیگر فرصتی بر گفت و گو
گفت مولا که بود وقت قرار
مادرم زهرا بود چشم انتظار
شد برون زینب ز سوی خیمه گاه
تا که آمد در کنار قتلگاه
پیش چشمش بود نقشی از سراب
دید مشکین موی او گشته خضاب
از چه رو او بر زمین پا می کشید
شمر خنجر بر گلویش می کشید
جسم شه با خاک و خون آغشته شد
گفت یا اُما حسینت کشته شد
روزگار حزن و ماتم آمده
مادری با قامت خم آمده
گه شود مدهوش و گه آید به هوش
یا بُنَیَ گوید و گردد خموش
همچو یحی سر جدا شد از بدن
گشت کشته شاه بی غسل و کفن
ای فدای خون پاکت عالمین
تشنه لب راست جدا شد یا حسین

 

شاعر : جواد کلهر

برچسب ها

آخرین مطالب