• سه شنبه 24 مهر 97

 محمد فردوسی

اشعار مناجاتی با امام زمان(عج) - (دستم چرا به گوشه ی دامان نمی رسد؟)

7613
22

دستم چرا به گوشه ی دامان نمی رسد؟!
پایم چرا به خیمه ی جانان نمی رسد؟!
در طول عمر، درد زیادی چشیده ام
دردی به تلخی غم هجران نمی رسد
ناز طبیب، درد دلم را زیاد کرد
این گونه شد که نسخه ی درمان نمی رسد
هر صبح جمعه ندبه کنان ناله می زنم
آتش به گرد این دل سوزان نمی رسد
پایان هفته تازه شروع غم من است
این زلف پیچ خورده به سامان نمی رسد
شیطان ... هوی ... هوس ... دل آلوده ... آه آه
آیا کسی به داد جوانان نمی رسد؟!
با این همه معاصی و غفلت عجیب نیست
یوسف اگر به وادی کنعان نمی رسد
در قعر چاه نفس بد اندیش گم شدم
پیغام من به سوی تو آسان نمی رسد
گرد و غبار آینه هم بی دلیل نیست
طوفان نفس بی تو به پایان نمی رسد
تخریب گنبد و حرم و نبش قبرها
کار قبیحی است،به اذهان نمی رسد
هر آن کسی که حرمت اجداد تو شکست
در حیرتم چرا به لبش جان نمی رسد؟!
ای منقم بیا و بگیر انتقام را
یعنی درآر تیغ میان نیام را
شاعر: محمد فردوسي

  • سه شنبه
  • 14
  • شهریور
  • 1391
  • ساعت
  • 14:21
  • نوشته شده توسط
  • جواد

ایپک

پاسخ: اشعار مناجاتی با امام زمان(عج),,(دستم چرا به گوشه ی دامان نمی رسد؟)
عالی بود
دستت درد نکنه

سه شنبه 14 شهریور 1391ساعت : 14:45

مرتضی

تشکر
از جناب فردوسی و مسولین سایت بجهت این شعر عالی تشکر می کنم
خداقوت

جمعه 5 مهر 1392ساعت : 17:25

نور محمد ایوبی

پاسخ: اشعار مناجاتی با امام زمان(عج),,(دستم چرا به گوشه ی دامان نمی رسد؟)
[quote name="ایپک"]عالی بود
دستت درد نکنه[/quote]
عالی بود درپناه خداباشی برادر عزیزم

دوشنبه 6 مرداد 1393ساعت : 12:33

ارسال دیدگاه



ورود با حساب گوگل

ورود کاربران