• سه شنبه 24 مهر 97


اشعار در فراق یار,(بیا که شیعه جدت به غم گرفتار است)

4526
12

بیا که شیعه جدت به غم گرفتار است
بیا که دل ز فراقت همیشه بیمار است
بیا که دشت و دمن را کنی تو گل افشان
که بی جمال تو ای گل جهان همه خار است

 

بیا که شیعه ندارد قرار دوری را
به ذات پاک خداوند فراق دشوار است
جهان در انتظار قدومت نشسته ای مولا
بیا که موسم وصل است و وقت دیدار است
بیا که ظلم و عداوت ز حد شده بیرون
بیا که کار عدویت جفا و آزار است
بیا که جوشن خود را به تن کنی ای دوست
که بهر دفع تظلم زمان پیکار است
اگر ز پرده درآیی برای جنگیدن
تمام ملت شیعه تو را مدد کار است
بیا و خانه نشستن به مرتضی مپسند
ببین که غضب خلافت ز سوی کفار است
بیا که جد غریبت به دشت کرببلا
غمین و بی کس وتنها و بی علمدار است
بیا که سید سجاد با تن پر تب
به روی نافه سوار و میان بازار است
بیا که زینب کبری کنار تخت یزید
دو دست بسته و حیران به چشم خونبار است
زبین این همه شعری که شاعران گویند
همیشه شعر تو (کردی) رسا و پربار است

 

  • چهارشنبه
  • 15
  • شهریور
  • 1391
  • ساعت
  • 14:37
  • نوشته شده توسط
  • جواد

ارسال دیدگاه



ورود با حساب گوگل

ورود کاربران