• سه شنبه 24 مهر 97


اشعار در فراق یار,(سلام از دور دست از بی نهایت)

3211
7

سلام از دور دست از بی نهایت

زلال بیکران دریای رحمت

سلامی صاف و ساده گرم اما

شبیه آفتابی صبح طلعت

 


سلام از ابتدایی نامشخص

سلامی لحظه لحظه چند نوبت

سلام از جنس بغض کهنه ای که

درون سینه ی من کرده عزلت

سلام آقا گره در کار دارم

مرا در یاد داری کنج ذهنت؟

گدای سابقم آری درست است

همان که چند باری داده زحمت

همان که نازهایش را خریدی

سرش افتاده پایین از خجالت

بهانه بود صحبت باز گردد

به هربیتی اگر دادم سلامت

به خلوت نیز با ما درد و دل کن

بیا قدری تو حالا درد و دل کن

سلام از این طرفها یاد کردید

مسیر آشتی ایجاد کردید

تشکر! بیش از این زحمت نیفتید

به یک احوال پرسی شاد کردید

همان دل را ـ دلی را که به یک سنگ

زدید آن را خراب آباد کردید

برای نان صدایتان بلند است

کجا؟ کی؟ بهر من فریاد کردید

هر آن قدری که در غیبت بمانم

فقط اوضاع خود را حاد کردید

بیا تا یک صدا گردیم با هم

کنون گر قصد بر امداد کردید

دعا بهر ظهورم را بخوانید

به حقّ مادرم زهرا بخوانید

  • جمعه
  • 31
  • شهریور
  • 1391
  • ساعت
  • 4:51
  • نوشته شده توسط
  • جواد

ارسال دیدگاه



ورود با حساب گوگل

ورود کاربران