• سه شنبه 24 مهر 97


اشعار در فراق یار,(زبس که داد زدم صاحب الزمان بی تو)

3769
7

زبس که داد زدم صاحب الزمان بی تو

دگر نمانده در این ناتوان توان بی تو

شکست اگر دل ما بند بر نمی دارد

به جای خود نشود بند آسمان بی تو

 


دلم شکسته مرا گریه اختیاری نیست

گرفته سیل غم از دست من عنان بی تو

چه گریه ها که نکردم ز درد بی چیزی

جه غصه ها که نخوردم به جای نان بی تو

هزار یوسف از این داغ پیرهن گشتند

که سرد می رود این خسته کاروان بی تو

من و خیال تو و جمعه های طولانی

من و کمیل سحرگاه و دوستان بی تو

دگر نگاه مکن ،صید تو زپا افتاد

رسیده زخم محبت به استخوان بی تو

شکایت از تو فقط بر تو می توانم برد

که ره به جای ندارند قاضیان بی تو

سبو کشان همگی نعره هایشان خشکید

عبا به دوش کشیدند میخوران بی تو

فدای خلوت آن سید خراسانی

 

  • جمعه
  • 31
  • شهریور
  • 1391
  • ساعت
  • 6:25
  • نوشته شده توسط
  • جواد

ارسال دیدگاه



ورود با حساب گوگل

ورود کاربران