• چهارشنبه 5 اردیبهشت 97

حضرت زینب(س) -( مبریدم ! که در این دشت مرا کاری هست )

1296
1


مبریدم ! که در این دشت مرا کاری هست

گرچه گل نیست ولی صحنه گلزاری هست

ساربانا ! مزنید این همه آواز رحیل

که در این دشت مرا قافله سالاری هست

من و این باغ خزان دیده خدا را چه کنم

همره لاله رخان - لاله تبداری هست

ساربان ،تند مران قافله گلها را

که در این حلقه گل ، نرگس بیماری هست

نیست اندیشه مرا ، از سفر کوفه و شام

مهر اگر نیست ، ولی ماه شب تاری هست

تشنه کامان بلا را ، چه غم از سوز عطش

ساقی افتاده ولی ، ساغر سرشاری هست

هستی ام رفته زکف ، بعد تو یا ثارالله

هیچم ار نیست تمنای توام باری هست

تا به مرغان چمن ، رسم وفا آموزد

یادگار از تو پرستوی پرستاری هست

با وجودی که بود بار جدایی سنگین

لله الحمد مرا روح سبکباری هست

گر چه از ساحت قدس تو جدایم کردند

هست پیوند وفا با تو مرا آری هست

باغبان چمن معرفت ! آسوده بخواب

که مرا شب همه شب دیده بیداری هست

در نماز شب خود غرق مناجات توام

یار اگر نیست ولی زمزمه یاری هست

مبرید از چمن حسن (شفق) را بیرون

که در آنجا که بود جلوه گل خاری هست

شاعر : محمد جواد غفورزاده

  • دوشنبه
  • 12
  • مهر
  • 1395
  • ساعت
  • 21:50
  • نوشته شده توسط
  • ایدافیض

ارسال دیدگاه



ورود با حساب گوگل

ورود کاربران