• چهارشنبه 5 اردیبهشت 97

غزل امام موسی کاظم(ع) -( اشکی نمانده است که بر لب تبسّم است )

1570

 اشکی نمانده است که بر لب تبسّم است
حالا که آب نیست وضوها تیّمم است
از بس که توبه کرده و آن را شکسته ایم
از یاد برده ایم که این بار چندم است
موسای من کجاست عصای عنایتت؟
در من هزار نیل هوس در تلاطم است
مدیون دست های تو هستیم یک به یک
برنا و پیر، عاقل و عاشق، خمار و مست
از بس که بیت بیت، خجالت کشیده ام
پیش تو دست و پای غزل های من گم است
قلبت به جستجوی عزیزان دو تکّه شد
یک تکّه اش به مشهد و یک تکّه اش قم است
امّا بدان که عشق جگر گوشه های تو
در قلب ما عزیز ترین چیز مردم است
آقا تو را به جان رضایت، عنایتی!
این بیت هر چه نیست ولی بیت هشتم است
داری به بیت آخر من رو می آوری
تعبیر این وداع سلامٌ علیکم است

شاعر : علی فردوسی

  • دوشنبه
  • 7
  • بهمن
  • 1392
  • ساعت
  • 11:39
  • نوشته شده توسط
  • یحیی

ارسال دیدگاه



ورود با حساب گوگل

ورود کاربران