• جمعه 7 اردیبهشت 97

شعر ترکیب بند امام سجاد(ع) -( نور حق می دمد از مشرق سجّاده ی تو )

1758
3

 نور حق می دمد از مشرق سجّاده ی تو
چه شکوهی ست در این زندگی ساده ی تو
می رود از نظرش جنّت و مُلک و ملکوت
آن که از روز نخستین شده دلداده ی تو
زمزم و کوثر و تسنیم به وجد آمده اند
از زلالی مِي و روشني باده ی تو
هر کسي معجزه ی چشم تو را باور کرد
مي شود بنده ولي بنده ی آزاده ی تو
با کرامات نگاهت دل هر عاشق را
می برد سمت خدا روشنی جاده ی تو
آمدي تا به جهان نور يقين برگردد
نور ايمان و سعادت به زمين برگردد
 مکّه با مَقدم تو عطر بهاران دارد
ديده ی روشن تو رحمت باران دارد
کعبه بر شانه ی لطف تو توکّل کرده
با نفس هاي مسيحايي تو جان دارد
مثل جدّت تو نهادي حجر الاسود را
وَر نه بي مرحمتت قامت لرزان دارد
هر کسي در دل او نور ولايت جاري ست
به کرامات تو و چشم تو ايمان دارد
از نگاهت همه اعجاز و يقين مي بارد
چشم هايت چِقَدَر تازه مسلمان دارد
آيه آيه کلمات تو همه روشني اند
خط به خط مصحف تو جلوه ی قرآن دارد
لحظاتت همه از نور خدا لبريزند
مگر اين شوق الهي تو پايان دارد؟
شب گذشت و سر تو بر روي تربت مانده
در عروجي تو ولي شوق عبادت مانده
 با تو هر لحظه ی من بوي خدا مي گيرد
عطر اخلاص و مناجات و دعا مي گيرد
بچشان بر دل ما طعم عبوديّت را
سجده هامان به نگاه تو بها مي گيرد
تو ولي نعمت ما و همه عبدت هستيم
رحمت واسعه ات دست مرا مي گيرد
تا بقيعت دل شيداي مرا راهي کن
عشق از گوشه ی چشمان تو پا مي گيرد
آن قَدَر بنده نوازي که دل چون من هم
عاقبت تذکره ی کرب و بلا مي گيرد
باني روضه ی اربابي و باران باران
چشمم از محضر تو اذن بکا مي گيرد
از تو بر گردن اسلام چه دِیني مانده
با فداکاري تو شور حسيني مانده
رهبر جان به کف اهل ولايي آقا
مظهر بي بدل صبر و رضايي آقا
به تو و عزّت و ايثار و شکوهت سوگند
علم افراشته ی خون خدايي آقا
بيرق نهضت ارباب به روي دوشت
وارث سرخي خون شهدايي آقا
خطبه ی حيدري ات کاخ ستم را لرزاند
دشمن تو نَبَرَد راه به جايي آقا
کربلا را که تو به کوفه و شام آوردي
همه ديدند که مصباح هدايي آقا
مصحف چشم تو از عشق حکايت دارد
راوي غيرت و ايمان و وفايي آقا
ديده ی غرق به خون تو گواهي داده
تو عزادار چهل سال منايي آقا
اشک هم از غم چشمان تو خون می گرید
زائر جان به لب کرب و بلايي آقا
چشم هاي تو از آن ظهر قيامت مي خواند
دم بدم در همه جا داشت مصيبت مي خواند
 غربت و بي کسي قافله يادت مانده
شام اندوه و شب هلهله يادت مانده
خار غم چشم تو را باز نشانده در خون
پاي زخمي و پر از آبله يادت مانده
در خرابه تو هم از پاي نشستي آخر
قامت خم شده ی نافله يادت مانده
زخم بي مرهم چل روز اسارت آقا
سال ها سلسله در سلسله يادت مانده
سالياني ست که اين داغ، شهيدت کرده
تلخي طعنه ی صد حرمله يادت مانده
قاتلت درد و غم و بي کسي عاشوراست
سالياني ست دل زخمي ات ارباً ارباست

شاعر : یوسف رحیمی

  • پنج شنبه
  • 4
  • اردیبهشت
  • 1393
  • ساعت
  • 14:52
  • نوشته شده توسط
  • یحیی

ارسال دیدگاه



ورود با حساب گوگل

ورود کاربران