• پنج شنبه 6 اردیبهشت 97

شعر شهادت امام محمد باقر(ع) -( هر شب از دست درد تب میکرد )

179

مطلع آفتاب
هفتمین عصمت خداوندی 

پنجمین چشمه سار روحانی 

تو شکافنده ی علومی و ... 

مطلع آفتاب عرفانی 

 

سلطنت بر سریر دل داری 

نوه ی شاه کربلایی تو 

ریزه خوارت عوالم هستی 

مغز بادام نینوایی تو 

بار بر شانه ات کشیدی و 

داغ دیدی و دم ز غم نزدی 

زینبی صبر کرده ای قطعا 

تو اگر شام را به هم نزدی 

گاهواره شکست یادت هست 

خاطرات رباب غارت شد 

بارها در مقابل چشمت 

به زنان حرم جسارت شد 

کودکان تشنه و گرسنه ولی 

دشمن از قصد آب و نان میخورد 

اهل بیت حسین را در شام  

سر بازار برده ها میبرد 

زهر دارد اثر ولی این وضع  

اثر داغ های دیروز است 

کم بلا نیست روضه ی ناموس 

از زبان تو روضه جانسوز است 

یاد دارم که بین صحرا بود 

که رقیه کمک طلب میکرد 

بد زمین خورد از سر ناقه  

هر شب از دست درد تب میکرد 

یاد دارم یزید در مجلس 

چوب دستیش را تکان میداد 

آیه ای خواند سیدالشهداء 

او جوابش به خیزران میداد 

در مدینه اگر که شد روزی 

سنگ قبری برای من حاضر 

بنویسید روی آن یک خط 

کربلایی محمد باقر 

علیرضا وفایی

  • پنج شنبه
  • 23
  • شهریور
  • 1396
  • ساعت
  • 9:27
  • نوشته شده توسط
  • ایدافیض

ارسال دیدگاه



ورود با حساب گوگل

ورود کاربران