• سه شنبه 4 اردیبهشت 97

شعر شهدای مدافع حرم -( عزیز قلب او میرفت و لبهایش چه خندان بود )

203
1

به رسم بدرقه مادر ،به دستش آب و قرآن بود 

عزیز قلب او می رفت ولبهایش چه خندان بود 

برو مادر...برو مادر...برو ...دست علی یارت  

خودم میدانم این دنیا برایت مثل زندان بود 

 

جوانش رفت و مادر هم برای او دعا میکرد 

دعا هایی که دلگرمی او در بین میدان بود 

زیارت رفت و بعد ازآن به سوی دشمنان میرفت 

وَ یا حیدر مدد میگفت و هر لحظه رجز خوان بود 

میان معرکه چون شیر و..شب کابوس دشمن شد 

چنان دریای مواج و عذاب جان آنان بود 

به یاد روضه های عمه جان و آن جسارت ها 

همیشه اشک او قطره به قطره مثل باران بود 

همیشه فکرش این بوده مبادا قبر زینب(س) را.. 

وَ از تکرار تاریخ و جسارت ها هراسان بود 

شهادت آرزوی او، رسید آخر به مقصودش 

برای پر کشیدن در دلش شوق فراوان بود 

. جوان برگشت و بر دوش جوانان وطن جسمش 

میان پرچم سبز و سفید و سرخ ایران بود 

دوباره لحظه ی آخر ...نگاهش میکند مادر 

عزیز قلب او میرفت و لبهایش چه خندان بود 

احمدجواد نوآبادی 

 

  • جمعه
  • 24
  • شهریور
  • 1396
  • ساعت
  • 7:14
  • نوشته شده توسط
  • ایدافیض

ارسال دیدگاه



ورود با حساب گوگل

ورود کاربران