• سه شنبه 4 اردیبهشت 97

جناب عابس بن شبیب(ع) -( ببین که بی‌سپر و بی‌کلاه و بی‌زره‌ام )

310

"ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد"
سفیدرویی ِ عالم نصیب عابس شد

شجاع و پردل و جرأت، بلندبالا بود
همان که شیر سیاه سپاه مولا بود

دو شیر سرخ و سیاهند از که می‌خوانند
در آستانه‌ی میدان رجز که می‌خوانند

نوشت نام خودش را که در سپاه حسین
دخیل بست دلش را به بارگاه حسین

قسم به حضرت خورشید راه را بلدم
چراغ روی حسین است و راه، راه حسین

قسم به او که جان من از اوست خواهم مرد
به یک اشاره‌ی ابرو، به یک نگاه حسین

"حضور مجلس انس است و دوستان جمع اند"
به جان جون رسولان آسمان جمع‌اند

بهشت جا شده در لابلای انگشتش
چقدر دل‌نگرانم برای انگشتش

به چشم کوه که خود را چنین به خواب زده
غروب آمده یا اینکه آفتاب زده

حدیث معرفت و شرح عشق مشکل نیست
دلی که عاشق مولا نمی‌شود، دل نیست

به شوق اوست اگر من به صحنه آمده‌ام
به میهمانی آتش برهنه آمده‌ام

بگو به هرچه که سنگ است عابس آماده است
زمان بارش تیر است، مجلس آماده است

تمام لشکر از آیین من خبر دارند
بگو به طبل بکوبند و نیزه بردارند

ببین که با تن زخمی چه باشکوه شدیم
شبیه سرو و صنوبر، شبیه کوه شدیم

ببین که مرگ چگونه اسیرمان شده است
بگو که زود بجنبند، دیرمان شده است

ببین که بی‌سپر و بی‌کلاه و بی‌زره‌ام
به دست تیر و کمان باز می‌شود گره‌ام

چگونه پر زدنم را بگو که سیر کنند
به تیر و نیزه مرا عاقبت‌بخیر کنند

شاعر : احمد علوی

  • یکشنبه
  • 2
  • مهر
  • 1396
  • ساعت
  • 9:41
  • نوشته شده توسط
  • ایدافیض

ارسال دیدگاه



ورود با حساب گوگل

ورود کاربران