• یکشنبه 2 اردیبهشت 97

حضرت قاسم بن الحسن(ع)شهادت -( دائماً از خودش سئوالی داشت: )

214

گوشهء خیمه شور و حالی داشت 
دیده اش اشک لایزالی داشت 
دائماً از خودش سئوالی داشت: 
دیشب او مژدهء وصالی داشت 

پس چرا راه رفتنم سد شد؟ 
التماس پریدنم رد شد؟ 

من که از عاشقان او هستم 
دست پروردهء عمو هستم
حال که غرق آرزو هستم
تشنهء جنگ با عدو هستم 

کاش می شد مرا خطاب کند
روی جانبازی ام حساب کند

کنج بستر که جای ماندن نیست 
می زنم پر که جای ماندن نیست
خیمه دیگر که جای ماندن نیست
بعد اکبر که جای ماندن نیست

گر بمانم ز غصه می میرم
آخر اذن جهاد می گیرم 

دست خطی اگر که رو بشود... 
از برادر که گفت و گو بشود... 
ذکر مادر که پیش او بشود... 
زیر و رو سینهء عمو بشود

آه ، انگار پر در آوردم
من هم از عشق سر درآوردم

وقت، وقت فدا شدن شده است
نوبت جنگ تن به تن شده است
وقت رزم یل حسن شده است 
دشمن انگشت بر دهن شده است

جای جوشن به تن کفن دارم 
ارث بسیار از حسن دارم 

گفته بابا به من که قاسم جان
گرچه من نیستم ولی تو بمان
پیش پای عمو برو میدان
جان خود کن برای او قربان

سینه ات را سپر برایش کن
هرچه را داشتی فدایش کن

گفت اگر نیزه خورد پهلویت 
زیر سم ها شکست ابرویت 
یا اگر خون گرفت گیسویت
جان که دیگر نداشت زانویت

زیر لب روضهء مدینه بخوان
روضه ای از شکسته سینه بخوان

آه عمو وقت خواهش آمده است 
تیغ و نیزه به بارش آمده است 
لحظه های نوازش آمده است 
قامتم را ببین کش آمده است 

مست "احلی من العسل" هستم
تشنهء جرعه ای بغل هستم 

ناله اش در هوارها گم شد
بین گرد و غبارها گم شد
وسط نیزه دارها گم شد
زیر سمّ سوارها گم شد

مقتلش روضهء مگو شده است
قدش اندازه ی عمو شده است

نیزه ها بر تنش مقیم شدند 
سبب روضه ای عظیم شدند
همه از سفره اش سهیم شدند
قاتل زاده ی کریم شدند

پیکرش دشت را معطر کرد
کربلا را بقیع دیگر کرد 

 

شاعر : مصطفی هاشمی نسب

  • جمعه
  • 7
  • مهر
  • 1396
  • ساعت
  • 9:57
  • نوشته شده توسط
  • ایدافیض

ارسال دیدگاه



ورود با حساب گوگل

ورود کاربران