• سه شنبه 4 اردیبهشت 97
 حسن لطفی

حضرت علی اصغر(ع)شهادت -( گرم روز است و تمام خورشید )

219

گرم روز است و تمام خورشید
آفتاب است که می‌بارد تیغ
نیست آبی که لبی تَر گردد
نیست اشکی که زند حلقه به چشمی بی جان
گوشه‌یِ خیمه‌ای از بی تابی
مادری می‌خواند
نغمه‌یِ لالایی
شاید اینگونه بخوابد طفلش 
ولی اینبار چه آرام و ضعیف
تشنگی جوهره‌یِ لالایی او را بُرده

تا که هُرمِ نفسش
می‌خورَد بر رُخِ کودک آرام
چهره‌ی سوخته‌اش میسوزد
مادری چشم به راه
گونه‌هایش زخم است
رَدِ سرخی است که از ناخنِ طفلش مانده
هردو باهم تشنه
هردو باهم بی تاب
هردو دل داده به آوازِ پدر
تا کلامی گوید
ساقی از راه رسید
باز هم مَشکِ پُر آب
چقدر طولانی است
انتظارِ رُخِ تاول زده‌ای
نَفَسِ سوخته‌ای
کمی آنسوتر از او 
زیرِ یک خیمه‌ی تفدیده‌ و خشک
کودکانی جَمعند
همگی دلواپس
چشم دارند به دلگرمیِ یاسی کوچک
دختری پوشیده
زیرِ یک چادرِ سبز 
نازدانه که چنین می‌گوید

دلتان قرص

خیالِ همگی راحت باد
به خودم گفته که برمیگردم
قول داده به حرم می‌آید
دلتان قرص که دریا با اوست
ولی انگار در این لحظه شنیدند کسی می‌آید
کسی از دور به سمت خیمه 
او عمو نه  خود باباست ولی وای چرا اینگونه

قامتش خَم شده است 
دست دارد به کمر
دست دیگر به عمودی که پناهِ حرم است
می‌کِشد خیمه‌یِ عباس زمین می‌اُفتد
بُهت در جمعِ حرم می‌پیچد
بغض‌ها می‌شکند
ناله‌ای می‌آید

گوشها را دگر از قبل سبکتر بکنید
عمه در حلقه‌ی ماتم زده‌ی دخترکان
گره‌ای بر گره‌ی معجر آنان می‌زد
گوئیا سوخت و خاکستر شد خیمه‌ی مادر طفل
تازه می‌خواست زبان باز کند
تازه می‌خواست که بابا گوید
غرق در حال پریشانیِ خود بود که دید
پدرش میگوید
کودکم را آرید (اصغرم را بدهید)

تا که سیرابِ دو کف آبِ گوارا گردد
طفل را بابا بُرد
باز‌هم در دلِ او نورِ اُمیدی پر زد
خواست تشویش بیاید به سراغش اما غم به خود راه نداد
گفت اینبار علی سیراب است
بازهم چشم به راه به درِ خیمه‌ی خود

کُند تَر می‌گذرد ثانیه‌ها که سیاهیِ کسی پیدا شد
چشم‌هایی که زِ فرطِ عطش  تار شده خیره نمود
زیرِ لب با خود گفت :
پس علی کو؟
چه شده؟
بچه‌ام با او نیست
دید باباست ولی چهره‌ی او خونین است
گوشه‌هایی زِ عبایش خونرَنگ
می‌رود پشتِ خیام
سر به زیر است چرا
خواست حرفی بزند بُهت وجودش را برد
نفسش بند آمد
بعد بغضی سوزان رفت دنبال حسین
چشمهای تارش
دید در پشت حرم
گودی قبری را کوچک اما کم عمق
دستِ بابا خاکی دید در سینه‌ی آن
کودکش خوابیده
خنده‌ای بر لب اوست
چشمهایش باز است

زلفهایش خونین
بِینِ قنداقه‌ی سرخ 
مثلِ یک کابوس است
سرش انگار به مویی بند است
از گلویش خبری نیست ولی
خبری نیست از آن حلق سفید
گوئیا حنجره‌اش
تارهای صوتی
همگی سوخته‌اند
خبری نیست از آن حَلق سفید 
جایِ آن 
تیغه‌یِ یک تیرِ مهیب از سه طرف بیرون است
طولِ آن بیشتر از قدِ علی
حجم آن بیشتر از حجمِ سرش
گوش تا گوش نمانده چیزی
حرمله میخندد 
زانوانش خم شد
چشمهای پدر از شرم زمین می‌نگرد
دستِ خود بُرد به سمتِ لحد و چید بر آن
پنجه بر خاک زد و رویِ مزارش پاشید
مُشت خاکی به سرش
بعد آهی جانکاه
اثر از قبر نبود
حال زینب ماند و مادری خاک آلود

پیرمردی تشنه
چه‌کند با این مرد 
به کدامین برسد
ساعتی تلخ گذشت
در غروبِ سرخی
که حرم شعله‌ور از دستِ غارت شده است
خیمه آتش شده است
دختران میسوزند
همه‌ی هستیشان 
مثلِ گهواره به غارت رفته
چشمِ مجروح رباب
دید در پشتِ خیام
از همانجا که نشانش کرده
در همان نقطه که خاکش کرده
گودیِ قبری هست
گودیِ کوچکی اما
خبر از کودک معصومش نیست
سر خود را چرخاند
طرفِ طبل زنان
طرف هلهله ها
نیزه دارانی دید 
به سرِ نیزه‌ی افراشته‌ی خونین قطور
اصغر خود را دید که به او می نگرد 
حرمله میخندد......

شاعر : حسن لطفی

  • جمعه
  • 7
  • مهر
  • 1396
  • ساعت
  • 11:39
  • نوشته شده توسط
  • ایدافیض

ارسال دیدگاه



ورود با حساب گوگل

ورود کاربران