• جمعه 7 اردیبهشت 97

حضرت علی اصغر(ع)شهادت -( چشمِ بیدارِ من و باز، شبی طولانی )

204

چشمِ بیدارِ من و باز، شبی طولانی
باز من بودم و حیرانی و سرگردانی...

خسته بودم، دلم از عالم و آدم پُر بود
از سیاهیِ دلِ اهلِ زمیـن دلـخور بود...

میشنیدم همه جا غربت فریادی را...
ناگهان از همه سو "گریه ی نوزادی را..."

عطـرِ مظـلومیـتش دور و برم می پیچید
گریه ی ملتمسش توی سرم می پیچید

میشنیدم همه جا غربت فریادش را
چشم بستم که زِ خاطر ببرم یادش را

چشم بستم "وَ به رویای غریبی رفتم"
خواب دیدم که به صحرای غریبی رفتم

بوی پیمان شکنی از همه جا می آمد
از سراپای زمین بوی بلا می آمد...

ناگهان گوشِ دلم پُر شد از آهنگی تلخ
خستگی بود و صدای عطش و جنگی تلخ

چشمم افتاد ب مردی که دودستش پُر بود
مــرد، از دسـتِ اهالیِ زمین دلخور بود...

روی دستش پسرش بود ک سربازش بود
-آخرین یار پدر- لحظه ی پروازش بود...

تیر رقصید که آرام کند کودک را
تا ک سیراب کند حنجره ی کوچک را
**
بعد از آن تیر سه سر بود و گلویی پاره
چشمِ حیران پدر بود و گلویی پاره...

گفت: رفتی دل بابای تو تنهاتر شد
از همین لحظه که رفتی پدرت بی سر شد

کاسه ی عمرِ پدر بی تو به سر می آید
ساعتی منتظرم باش... پدر می آید...

چشم او بسته شد و گریه ی او بند آمد
ناگهان بر لبش انگار که لبخند آمد...

گریه اش قطع شد اما شده چشمانم تَر
چشم وا کردم و گفتم: "مددی یا اصغر"

حسین شهریاری

 

  • جمعه
  • 7
  • مهر
  • 1396
  • ساعت
  • 11:41
  • نوشته شده توسط
  • ایدافیض

ارسال دیدگاه



ورود با حساب گوگل

ورود کاربران