• سه شنبه 4 اردیبهشت 97

شعر گودال قتلگاه -( شد مُبدّل به نارِ بی رحمی )

325

کربلا شد دیارِ بی رحمی

رفت بالا عیارِ بی رحمی

هرچه خورشید داغ تر می شد  

خاک می شد دچارِ بی رحمی

 

آب سردِ فرات هم آن روز

شد مُبدّل به نارِ بی رحمی

مادر او نداشت از مهرش

این چنین انتظارِ بی رحمی

تک و تنها حسین گیر افتاد

در میان تـبارِ بی رحمی

رحمت الله واسعه دَمِ عصر

عاقبت شد شکارِ بی رحمی

بی حیایی در آن شلوغی شد

با سنان ، دستیارِ بی رحمی

بوسه برداشت از دهان حسین

حربه ی نیزه دارِ بی رحمی

پس حوالت به گردن او داد

تیغ خود را سوارِ بی رحمی

استخوان گلوی خُشکش را

دیـد تحتِ فشـارِ بی رحمی

آه ؛ عمّامه ی حسین افتاد

در کــف نابکارِ بی رحمی

پُر شد از زیور و زَر و خَلخال

جیب سرمایه دارِ بی رحمی

شاعر : محمد قاسمی

  • پنج شنبه
  • 13
  • مهر
  • 1396
  • ساعت
  • 15:36
  • نوشته شده توسط
  • ایدافیض

ارسال دیدگاه



ورود با حساب گوگل

ورود کاربران