• سه شنبه 4 اردیبهشت 97

شعر مصائب اسارت کوفه -( آنقدر به من سیلی و شلاق زدند )

192
1

 

هشتاد اَسیر و یک سِپر... اینهمه راه... 

جامانده دو سه تـّا پَرِتو می آیم 

از رو پَر معجرِحرم سوخته و .... 

از زیر رگ حـنجـر تو می آیم 

من در عجبم چگونه زنده ماندم؟! 

دیدم چه شده پیکرِ تو می آیم 

این روضه برای مُردنم کافی بود 

پیدا شدن دختر تو !!! می آیم... 

زجر آمد و این گمشده را پیدا کرد 

انـگار که با کـوثـر تو می آیم 

هرآیه که خوانده ای سرت سنگی خورد 

سر می شکنم با سرِ تو می آیم 

کِیْ منتقم خون تو را می بینم 

تا صحن تو با دلبـر تو می آیم 

شاعر : حسین ایمانی

  • جمعه
  • 28
  • مهر
  • 1396
  • ساعت
  • 15:11
  • نوشته شده توسط
  • ایدافیض

ارسال دیدگاه



ورود با حساب گوگل

ورود کاربران