• سه شنبه 4 اردیبهشت 97
استاد حاج  غلامرضا سازگار

شعر مصادب اسارت کوفه -( بر سرم سایهء سرت افتاد )

292

مصحف سرخ
آفتابا هلال ماه شدی  

کاروان را چراغ راه شدی 

بر سرم سایهء سرت افتاد 

ما تَوَهَّمت یا شَقیقَ فؤاد 

 

بر سر نی سر تو آیت نور 

نِی شجر، من کلیم محمل طور 

چشمهای تو محملم را برد 

صوت قرآن تو دلم را برد 

مصحف سرخ هیفده آیه  

سر نی کرده بر سرم سایه 

من شدم سایه بان پیکر تو  

حال شد سایه بان من سر تو 

کاش یک دم به خاطر دل من 

خم شود نیزه در مقابل من 

تا بگیرم ز نوک نی به برت  

بزنم بوسه ها به زخم سرت 

نیزه از خون حنجرت خجل است  

نیزه دارت چقدر سنگدل است 

نی که خم می شود مقابل من 

او شود دورتر ز محمل من 

کاش سنگی که خورده بر سر تو 

خصم می زد به فرق خواهر تو 

کس ندیده کنار یکدیگر  

آفتاب و غبار و خاکستر 

یاد روزی که مادرت زهرا 

همچو جان در بغل گرفت مرا 

شانه زد حلقه حلقه مویم را 

غرق گلبوسه کرد رویم را 

گفت: زینب تو نور عین منی 

که شبیه من و حسین منی 

گردش آفتاب و مه تا بود 

این شباهت همیشه در ما بود 

حال ای جان و دل ز من برده 

این شباهت چرا به هم خورده؟ 

موی زینب سفید و موی تو سرخ 

روی زینب کبود و روی تو سرخ 

صورت من ز آفتاب، کبود 

صورت تو ز سنگ، خون آلود 

در دو چشمم نگاه خستهء توست  

عکس پیشانی شکستهء توست 

یا بیا خون ز صورتت شویم 

یا تو خون پاک کن ز گیسویم 

کاش می شد که جامه چاک کنم 

خون ز پیشانی تو پاک کنم 

کاش پیش از بریدن سر تو  

می بریدند سر ز خواهر تو 

تیر تا از کمان شتافته بود  

کاش قلب مرا شکافته بود 

نیزه بر صورت تو چنگ زده 

کی به پیشانی تو سنگ زده؟ 

از سر تو شکسته تر، کمرم 

از گلوی تو پاره تر، جگرم 

آسمان بر سرم خراب شده  

گرد ره بر رخم حجاب شده 

یوسف فاطمه! عزیز دلم  

از تو و دختران تو خجلم... 

شاعر : استاد حاج غلامرضا سازگار

  • جمعه
  • 28
  • مهر
  • 1396
  • ساعت
  • 15:33
  • نوشته شده توسط
  • ایدافیض

ارسال دیدگاه



ورود با حساب گوگل

ورود کاربران