• سه شنبه 4 اردیبهشت 97

شعر مصائب اسارت کوفه -( ما رو از رو اسبا می زدن زمین )

153

صاحب علم
از تو سر رو نیزه و بدن زمین 

نیزه ها رو تنت اومدن زمین 

تا صدای گریه مون بلند میشد 

ما رو از رو اسبا می زدن زمین 

 

ما رو بی صاحب علم کرده بودن 

دست و پامون و قلم کرده بودن 

تا که شهر و به تماشا بنشونن 

پشت در معطلم کرده بودن 

پشت دروازه ما رو کاشتن حسین 

واسه ما راهی نمیذاشتن حسین 

اسباشونم استراحت کردن 

سر پا ما رو نگه داشتن حسین 

ما گرفتار بودیم و می رقصیدن 

همه مون زار بودیم و می رقصیدن 

نمیذاشتن یه ذره گریه کنیم 

ما عزادار بودیم و می رقصیدن 

به سر رو نیزه ها سنگ می زدن 

از سر پشت بوما سنگ می زدن 

دستخالی نیومدن دیدن ما 

بچه هاشونم به ما سنگ می زدن 

اونایی که رو تو آب بسته بودن 

ما رو مجلس شراب بسته بودن 

من می افتادم همه می افتادن 

همه رو به یه طناب بسته بودن 

همه می تاختن و میزدن منو 

سنگ مینداختن و میزدن منو 

زناشون شاگرد مکتبم بودن 

منو میشناختن و میزدن منو 

وسط پریشونی میزننت 

پیش ما توو مهمونی میزننت 

باورشون نمی شه مسلمونی 

هر چی قرآن میخونی میزننت 

درد بی امون ولت نمی کنه 

لب پر ز خون ولت نمی کنه 

تا که نشکنه ههمه دندوناتو 

چوب خیزرون ولت نمی کنه 

غیر کعب نی حوالی شون نبود 

جای ما به روی قالی شون نبود 

نگاه هاشون آبروی ما رو برد 

مست بودن چیزی حالی شون نبود 

تو بگو که خواهرت چیکار می کرد 

با نگاه دخترت چیکار می کرد 

روی نیزه بود تحمل کردیم 

زیر پای اون سرت چیکار می کرد 

پا به روی عزتت گذاشته بود 

چوبش و رو حرمتت گذاشته بود 

روی تخت نشسته بود شراب می خورد 

پاشو روی صورتت گذاشته بود 

شاعر : حامد خاکی

  • جمعه
  • 28
  • مهر
  • 1396
  • ساعت
  • 15:40
  • نوشته شده توسط
  • ایدافیض

ارسال دیدگاه



ورود با حساب گوگل

ورود کاربران