• سه شنبه 4 اردیبهشت 97

شعر مصائب اسارت کوفه -( حتی جونم بخواین ما هستیم )

173

خوب یادم میاد همین مردم 

نامه دادن بیاین... ما هستیم 

اهل کوفه نوشته بودن که 

حتی جونم بخواین ما هستیم 

 

خوب یادم میاد همون روزا 

نقل قولایی رو که میشنیدم 

اینو که زیر قولشون میزنن 

از چشای حسین فهمیدم 

دلم آروم نمیگرفت آخه 

اینا بابام علی رو آزردن 

راز دلشوره هامو فهمیدم 

خبر مسلم و که آوردن... 

با تن زخم خورده از دشمن 

با دل زخم خورده از دوری 

حالا من... دختر علی... دارم 

مهمون کوفه میشم اینجوری 

کوفیا بعد کربلا میخوان 

با چش خون برا ما گریه کنن 

مرداشون مردای ما رو کشتن 

که زناشون برا ما گریه کنن 

هیس! آی اهل کوفه ساکت شین 

گریه تون خنده داره واسه من 

کجا بودین عصر عاشورا 

وقتی اسبا رو نعل تازه زدن 

بدن نیمه جون داداشم 

خورد روی زمین کجا بودین؟ 

وقتی تنها شد و غریب افتاد 

وقت هل من معین کجا بودین؟ 

اون که از بی وفایی تون خونه 

جگر فاطمه است؛ میفهمین؟! 

سری که روی نیزه ها رفته 

پسر فاطمه است؛ میفهمین؟! 

دختر مرتضی و فاطمه ام 

این دوتا اسم و یادتون باشه 

با خودش فکر خام کرده یزید 

یه کاری میکنم که رسوا شه 

وقت داریم برای ناله و اشک 

من محاله به گریه خو بکنم 

شما مشغول گریه تون باشین 

من میرم شام و زیر و رو بکنم 

شاعر : حسین صیامی

  • جمعه
  • 28
  • مهر
  • 1396
  • ساعت
  • 15:46
  • نوشته شده توسط
  • ایدافیض

ارسال دیدگاه



ورود با حساب گوگل

ورود کاربران