• سه شنبه 4 اردیبهشت 97

شعر مصائب اسارت کوفه -( از بلایی که نیامد به سرم می ترسم )

252

خدا رحم کند
کم شده سایه ات از روی سرم، می ترسم  

از شب بی تو الا ماه حرم می ترسم 

آنقَدَر بر سرم این راه بلا آورده 

از بلایی که نیامد به سرم می ترسم 

 

اینهمه کودک و زن با من و من تنهایم 

چه کنم قافله را، یک نفرم می ترسم 

حرمله شمر سنان زجر، خدا رحم کند  

خیلی از همسفران سفرم می ترسم 

چند روزیست خبر دار شدم می اُفتد  

به گذرگاه یهودی گذرم، می ترسم 

من کجا، هم همه ی کوچه و بازار کجا  

چقَدَر هجمه شده دور و برم، می ترسم 

بردنم کوچه و بازار خبر دار شدی؟ 

آی باغیرت علمدار خبر دار شدی؟ 

تازیانه به سرم خورد، سرم خیلی سوخت  

یک نفر سنگ چنان زد، کمرم خیلی سوخت 

یک نفر زخم زبان زد، به غرورم برخورد  

دختر حیدر کرار غم معجر خورد 

بد به ذرّیه ی پیغمبر اهانت کردند 

جگرم سوخت برایم صدقه آوردند 

باورت می شود عباس؟ به ما خندیدند 

جلوی محمل ناموس علی رقصیدند 

مادری کودک خود داد تکان، مُرد رباب  

حرمله تیر و کمان داد نشان، مُرد رباب 

آه از حال سکینه پس از آن مجلس شوم  

شده ذکر لبش این جمله: اگر بود عَموم... 

نیزه دارت وسط شهر چه جولان می داد 

درس کوفی صفتی داشت به شیطان می داد 

صوت قرآن حسینم به کجا که نرسید  

هیچ کس داد مسلمانی ما را نشنید 

تا نفس می کشم از شام بدم می آید 

از زبان بد و دشنام بدم می آید 

سایه ی قامت من را خودِ خورشید ندید 

از شلوغی، ملأ عام، بدم می آید 

بس که خاکستر و آتش سر من ریخته اند 

از بلندی و لب بام بدم می آید 

همه ی دل خوشی ام بود حسین آن هم رفت 

دیگر از گردش ایام بدم می آید... 

شاعر : حامد خادمیان

  • جمعه
  • 28
  • مهر
  • 1396
  • ساعت
  • 16:59
  • نوشته شده توسط
  • ایدافیض

ارسال دیدگاه



ورود با حساب گوگل

ورود کاربران