• سه شنبه 4 اردیبهشت 97

شعر شهدا گمنام -( پرستوی مهاجر رفت و دگر نیامد )

232

پرستوی مهاجر رفت و دگر نیامد
این انتظارِ سنگین آخر به سر نیامد

گویند این پرستو بال و پَرش شکسته
از سرنوشت و حالش ما را خبر نیامد

از او که سوخته یکسر در شعله های آتش
یک تکه استخوان هم از دست و سر نیامد

چشمانِ خسته ی ما دائم به انتظار است
از راست دیده ی ما نورِ بصر نیامد

صبر و توان نمانده ما را از این جدایی
این شامِ سردِ ما را آخر سحر نیامد

از جسمِ چاک چاکت دیگر نشانه ای نیست
جز آهِ سرد ما را از سینه بر نیامد

ما مانده ایم اینجا، او در هوای دیدار
باجانِ عاشقِ خود رفت و دگر نیامد

شاعر : هستی محرابی

  • پنج شنبه
  • 16
  • آذر
  • 1396
  • ساعت
  • 8:53
  • نوشته شده توسط
  • احسان نیکخواه

ارسال دیدگاه



ورود با حساب گوگل

ورود کاربران