• چهارشنبه 28 شهریور 97


شهادت امام صادق(ع) -(غلام گفت که در میزنند...بشّار است)

37

غلام گفت که در میزنند...بشّار است
کسی دلش به نظر بی قرارِ دلدار است

رسید و داد سلامی امام صادق را
غنیمت اند دقائق، زمانِ دیدار است

امام آمد و خرما به او تعارف کرد
نخورد و گفت غمی در دلش تلمبار است

نخورد و گفت زنی بین راه دیدم که
به دست مأموری سنگدل گرفتار است

به استغاثه کمک میگرفت از مردم
دریغ...راهِ ستم باز و جاده هموار است

بگو حکایت این قصه چیست یا بشار
بگو اگر چه برای تو نقل دشوار است

زنی که خورد زمین، پای او گرفت به سنگ
گلوی تشنه ام از دردِ بغض سرشار است

کدام جرم به زندان کشید پایش را
همین...همینکه فقط از خلیفه بیزار است

به زعمِ من "لَعَنَ الله ظالمیک" که گفت
به عشق فاطمه افتادنش هم ایثار است

شبیه ابر بهاری گریست چشم امام
هوای شهر چه امروز سرد و غمبار است

به مسجد آمده در حق زن دعا بکند
امام رحمت محض است، یار و غمخوار است

خلاصه از دل زندان خلاص شد آن زن
دعای خیر امام است آنچه در کار است

امام گفت سلام مرا به او برسان
بگو که هدیه ی ما بر تو هفت دینار است

مقام لعن ببین تا کجاست دوست من!
در این حدیث نظر کن که حرف بسیار است

دعای خیر و سلام است و هدیه ی مولا
به مذهبی که مرا هست، لعن معیار است

ثواب شعر به علامه مجلسی برسد
که این روایت ناب از بحار الانوار است

  • سه شنبه
  • 19
  • تیر
  • 1397
  • ساعت
  • 18:6
  • نوشته شده توسط
  • جواد

ارسال دیدگاه



ورود با حساب گوگل

ورود کاربران