• سه شنبه 22 آبان 97


غزل امام رضا(ع) -(زهر آنچنان رسید، که دیگر جگر نماند)

9

زهر آنچنان رسید، که دیگر جگر نماند
می سوختم چنانکه سخن از شرر نماند
از چه جواب لطف به زخم زبان دهند؟
طوری گرفتم آتش، جان را ثمر نماند
من آرزوی آمدنِ مرگ می کنم
جز غربت هیچ چیز از این محتضر نماند
هُرمِ عطش به روی لبم نقره داغ شد
غیر از کبود، رنگ بر این پا و سر نماند
گیرم قفس برای من خسته باز شد
شوق وصال نیست، مرا بال و پر نماند
چشمم به آب خورده، اگر گریه می کنم
نام حسین آمد و جز چشمِ تر نماند
بالا سرم که نیست کسی ناله سر دهد
جز بی کسی که توشه مرا زین سفر نماند
چشمم در انتظار جواد است سوی در
شکر خدا که خیره دو چشم پدر نماند

  • پنج شنبه
  • 17
  • آبان
  • 1397
  • ساعت
  • 21:5
  • نوشته شده توسط
  • ابوالفضل عابدی پور

ارسال دیدگاه



ورود با حساب گوگل

ورود کاربران