• سه شنبه 6 آبان 99

 حسن لطفی

دیر راهب -( بیا ببین دلِ غمگینِ بی‌شکیبا را )

848

بیا ببین دلِ غمگینِ بی‌شکیبا را
بیا و گرم کن از چهره‌ات شبِ ما را

"من و جُدا شدن از کویِ تو خدا نکند"
که بی‌حرم چِه کُنَم غصه‌های فردا را

خیالِ کربُبلایت مرا هوایی کرد
بگیر بالِ مرا تا ببینیم آنجا را

به موجِ سینه‌زنانت قسم به نامِ توام
که بُرده گریه‌یِ ما آبرویِ دریا را

گدایِ هر شبم و کاسه‌گردم و ندهم
به یک نگاهِ کریمانه‌ات دو دنیا را

مرا ببر بِچِشَم زیرِ پا مغیلان را
مرا ببر که ببینم به نیزه سرها را

خدا کند که بیایی شبی به روضه‌ی ما
شنیده‌ام که به سر سر زدی کلیسا را

خوشا به پنجه‌ی راهب که شانه‌ات می‌زد
به آنکه بُرد دلِ راهبان ترسا را

به پیر مرد غریبی که شُست گیسویت
گرفت از سر و رویِ تو خاکِ صحرا را

خوشا به بزم عزاخانه‌اش که تا دَمِ صبح
شنید پیشِ سرَت روضه‌هایِ زهرا را

**

چرا بُرید سرت را به رویِ دامن من
چرا نشاند به خون این دو چشم زیبا را

چگونه سنگ شکسته جبین و دندانت
چگونه زخم تَرَک داده رویِ لب‌ها را

به رویِ نیزه سرت بود و خیمه‌ها می‌سوخت
رسید شعله و زلفِ تو در هوا می‌سوخت

شاعر : حسن لطفی

  • شنبه
  • 15
  • آبان
  • 1395
  • ساعت
  • 15:28
  • نوشته شده توسط
  • ایدافیض

برای بارگذاری فایل در سایت اکانت مداحی بسازید



ارسال دیدگاه



ورود با حساب گوگل

ورود کاربران