• سه شنبه 26 شهریور 98


حضرت زینب س -(تنت عریان میان دشت دیدم!)

855

"السلام علیک یا زینب الحواء" (س)

تنت عریان میان ِدشت دیدم
سرت بُرّان به خون ِتشت دیدم
به زیر لب چه گفتم که شنیدی؟
به چشمت حلقه های اشک دیدم

فقط گفتم که ای جانِ برادر
بگو زینب کجا کاخ ِِستمگر
تو میدانی چه بگذشته به حالم
که آندم با عدو گشتم برابر؟

سرت در طشت ِزرٌین و طلا بود
در آن بزمِ یزید بی حیا بود
ز چوبِ خیزران می زد لبت را
چنین ظلمی تو را آیا روا بود؟

تو را در زیر لب می گفتم ای گل
من از درد فراقت سوختم ای گل
اگر دیدی سکوتِ خواهرت را
همه از مادرم آموختم ای گل

بگو آخر مرا ای مونسِ جان
که دیده تا بحال از روی مهمان
در آن کاخ ِمُجلل با هیاهو
پذیرایی کنند از رأس بُرٌان؟

تو که دیدی برادر چی کشیدم
چهِل منزل به پای تو دویدم
اگر دیدی نزار تا بگویم
عدو اینجا نشسته روبرویم!

#زینبِ_اسارت_کوفه_شام
#برادر_کاخ_ستمگر_تشت_طلا
#سر_برادر_ما_رأیت_الا_جمیلا
#تشت _و_اشک_هم_قافیه_نیستند
# فقط_هم_آهنگند
#هستی_محرابی

  • دوشنبه
  • 2
  • مهر
  • 1397
  • ساعت
  • 15:42
  • نوشته شده توسط
  • هستی محرابی

ارسال دیدگاه



ورود با حساب گوگل

ورود کاربران