دیده تا رفتی و ناپِیدا شُدی تو
در لابِلای جَمعیَّت تَنها شُدی تو
یک نِیزه اَوَّل بی هَوا روی سَرَت خورد
چون لَحظه های آخَرِ مولا شُدی تو
جاری به چَشمانِ عُقابَت گَشت خونَت
راهی به قَلبِ لَشکَرِ اَعدا شُدی تو
یک کوچه وا کردند مانندِ مَدینه
تا خوب زیرِ دستِ آنها جا شُدی تو
دَردَست هَرکَس داشت هَرچه، بَر تَنَت زَد
زَخمی و صَد تِکِّه دَر آن بَلوا شُدی تو
با سینه ی زَخمی و پَهلوی شِکَسته
خیلی شَبیهِ مادَرَم زَهرا شُدی تو
روی زَمین هَر جا که دیدَم پِیکَرَت بود
پیشِ نِگاهم پَخش دَر صَحرا شُدی تو
چَسبیده رویِ خاک هَر عُضوِ تو اَکبَر
مِثلِ گُلی اُفتاده زیرِ پا شُدی تو
- سه شنبه
- 9
- بهمن
- 1397
- ساعت
- 11:25
- نوشته شده توسط
- ابوالفضل عابدی پور
- شاعر:
-
رضا رسول زاده
ارسال دیدگاه