• پنج شنبه 16 مهر 05


سخنی با آب فرات! در تشنگی حضرت علی اصغر (ع) -(ای صافی روشن گهر، ای گوهر صافی روان )

1018
1

ای صافی روشن گهر، ای گوهر صافی روان 
سیاله چون جانی به تن آئینه چون جسمی به جان 
. 
گه گوهر الماس  گون، گه رام هستی گه حرون 
 گه از درون، گه از برون، ذرّات را بخشی توان 
. 
باغ و ریاحین از تو خوش، سوری و نسرین از تو خوش 
 آن از تو خوش، این از تو خوش، آن را توان این را روان 
. 
آویزۀ گوش فلک، آمیزۀ روح سمک 
 محتاج فیضت یک به یک، افلاک و خاک و انس و جان 
. 
هم از تو نزهت در چمن، هم از تو خرّم نسترن 
 قوتی به رگهای سمن، خونی به عرق ارغوان 
. 
سرسبزی صحرا ز تو، سرشاری دریا ز تو 
هر جلوه در هر جا ز تو، گر آشکار و گر نهان 
. 
سرو از تو در بالندگی، ابر از تو در بارندگی 
هر جا نشان از زندگی، گردیده از نامت عیان 
. 
ای آب، ای اکسیر جان، ای قُوت سیّال و روان 
 از هستِ تو هستِ جهان، از بودِ تو بودِ مکان 
. 
ای #آب، ای طبعت صفا، ای هر لبی را آشنا 
چون شد، شدی در کربلا، بیگانه با لب تشنگان؟ 
. 
آنگه که هر طفلی لبش، پژمرده چون گل از عطش 
 بودی تو در آن کشمکش در دشت و در صحرا، روان 
. 
نار عطش سور، آن شرر، اطفال را، زد بر جگر 
اما تو اندر دشت و در، سیّاله بودی هر کران 
. 
اصغر چنان گلبرگ  تر، بی  شیر مادر خون جگر 
چون برگ گل اندر شرر، سوزان به فریاد و فغان 
. 
ششماهه طفل تشنه لب، از تشنه کامی در تعب 
با هر نظر کردی طلب، آبی ز مادر بی  زبان 
. 
#عابد دگر گفتار بس، در سینه آتش شد نفس 
 آبی نداد آن روز کس، جز تیر بر آن ناتوان 
. 

  • چهارشنبه
  • 23
  • مرداد
  • 1398
  • ساعت
  • 10:23
  • نوشته شده توسط
  • ابوالفضل عابدی پور

برای بارگذاری فایل در سایت اکانت مداحی بسازید



ارسال دیدگاه



ورود با حساب گوگل

ورود کاربران