• سه شنبه 26 شهریور 98


وادع امام حسین(س) تا قتلگاه امام حسین(س) -(پیکر فرمانروای ملک دین)

75

پیکر فرمانروای ملک دین
با صلابت شد عیان بر صدر زین
حلقه زد اهل حرم همچون  حصار 
گرد آن از عشق سبحان  بی قرار
کودکان و بانوان بی پناه
اهل بیت درد مند و بی گناه
دربیابان تشنه ی یک جرعه آب
هم رقیه هم سکینه هم رباب
چنگ طفلان میکشد دامان او
ضجه ها برده رمق از جان او
کی پدر جان میروی اکنون کجا؟
دیده هامان کرده ای گریان چرا؟
باچنین وضعی شده شمس هدی
روبه رو با اشقیا در کربلا
در عدو رحم و مروت مرده بود
تیر کین بر حلق اصغر خورده بود
این طرف أل علی غرق فغان
آن طرف ظلم و جفای بی امان
این طرف حس غریبی و خطر
آن طرف خشم و عناد و سیم و زر
این طرف سلطان عالم بی مدد
أن طرف کلاش و دزد و دیو و دد
این طرف شد بوسه باران  حلق او
تیز میکرد آن طرف خنجر عدو
بر دلش تیر جدایی تا نشست
عازم میدان شد آن یکتا پرست
میرود با کوله بار غم ولی
سینه اش از نور سبحان منجلی
دخترش دنبال او ناگه دوید 
ناله از عمق وجودش سر کشید
گفت با بابا به آهنگی حزین
طاقت غربت ندارم بیش از این
تو  سواره من پیاده ای پدر
گشته ام در این بیابان در به در
تشنگی از تن گرفته  نای من
لا اقل آهسته رو بابای من
تا صدای نازنینش را شنید
باز گشت او را به آغوشش کشید
گفت ای زیبا گل پڑمرده ام
سد راه من مشو آزرده ام
وعده دیدار ما ویرانسرا
نیمۂ شب میشوم مهمان تورا
گوشۂ ویرانه نازت میخرم
غم مخور با خود تو را هم میبرم
با وداعی دلخراش و غم فزا
کودک و بابا شدند از هم جدا
الغرض آمد به میدان نبرد
خیل نامردان چو دید آن مردِ مرد
ابروان چون کمان در هم خمید
مشتری ناز نگاهش را خرید
بانگ انی بن علی المرتض 
آنچنان پیچیده شد در آن فضا
کاز نهیبش نعره ها در هم شکست
هیکل صدها لعین در خون نشست
کی بگنجد این شجاعت در کلام
میکشد تیغ شرربار از نیام
آنکه سیمایش سراسر غیرت است
ذوالفقار از جنگ او در حیرت است
عرصه ی هیجا فتاده دست او
شیر مینازد به ناز شصت او
گاه میریزد ز اهل کینه خون
گاه میگوید به آن عمال دون
کی ستمگرهای بی شرم وحیا
ای شیوخ کوفیان بی وفا
ای که گویی خارج از دین شد امام
حجتم دیگر شما را شد تمام
من حسین ابن علی عالیم
ملک خلاق  جهان را والیم
زالفقار حیدری در دست من
پهنهُ هفت آسمان پابست من
ذات باری را یکی مظهر منم
برج دین را سومین اختر منم
آنکه قرأن شد ثنا گویش منم
أنکه چون حیدر بود خویش منم
سعد ملعون از قضا شد بی قرار
لشگرش را دید در  حینِ فرار
شکوه هایی کرد از بدر و حُنین
تا جری سازد عرب را بر حسین
گفت ننشینید از میدان عقب
آمده چون پورِ قتال اُلعرب
داشت بابایش علی دستِ جدل
کشته اجداد شما را در جمل
بضعهُ پیغمبرِنیکو سرشت
سرورِکلِ جوانانِ بهشت
با شجاعت با صلابت با وقار
کرد هنگ کوفیان را تار و مار
تا فرو پاشد ز هم گردان و هنگ 
این ندا آمد بر آن استاد جنگ
ای که گشتی جنس بازار بلا
شد خریدارت خدای کربلا
عاقبت قربان این میدان تویی
 میستانی جان ولی جانان تویی
تیر و نیزه پیکرت سازد جمیل
بر تو مینازد خداوند جلیل
نزد ما با پیکری بی سر بیا
گشته بی تابت علی اصغر بیا
این ندا را تا که از سبحان شنید
دست از کشتار ظالمها کشید
پس فرو آمد ز عرش زین به خاک
زینت دوش رسو ل الله پاک
او که در حال ثنا بود و سجود 
با خدای خود چنین گفت و شنود
بار الاها بنگر این دلداده را
بر زمین از صدر زین افتاده را
بنگر این از خویشتن دلکنده را
سر به سودای بلا افکنده را
وعده قالو بلایت را ببین
این رضای از رضایت را ببین
بادلی عاشق ولیکن سوگوار
کرده ام مستانه هستم را نثار
چون که معبودم تویی هستی ز توست
دل به عشقت بسته را مستی ز توست
تشنه لبهایش پر از سر مگو
اوبه ظاهر گشت مغلوب عدو
دشمنش دست از جنایت بر نداشت
چون ز حیدر کینه دیرینه داشت
ظالمی خنجر به گردن از قفا
بر کشید و شد  بر آن مولا جفا
دامن صحرا به دست خصم دون
شد ز خون آن لب عطشان  لاله گون
یک لعین انگشت او را میبرید
دیگری پیراهنش را میدرید
مانده زیر سم اسبان پیکرش
 شام و کوفه میرود بر نی سرش
غرق خون شد در زمین کربلا
پیکر سلطان عرش کبریا
باب او ساقی کوثر مرتضی
خود ولی لب تشنه ضبحأ من قفا
خواهرش خود را به بالینش رساند
روح زهرا از برایش نوحه خواند
خواهرش را ای خدا یاری نما
بی برادر گشته دلداری نما
حلق او را مصطفی بوسیده بود
علتش را عترتش پرسیده بود
از چنین روزی همی فرموده بود
آگه آنها را از این غم کرده بود
در کنار پیکر شاه جهان
قدسیان گشتند مشغول فغان
کربلایش را به خط خون نوشت
آنکه جسم آدمی با گل سرشت
کربلا یک عالمه شور است و شین
کربلا أکنده با عشق حسین
کربلا سر چشمهُ آب حیات
کربلا سر تا سر عمر و ممات
کربلا معراج انسانهای پاک
کربلا عرش خدا بر روی خاک
کربلا شهریست در گلزار عشق
کربلا جولانگه سالار عشق
کربلا کانون اشعار وزین
کربلا را مینویسم به از این
ای ز مهرت بارور باغ روان
یک سخن دارد (حسن) در این میان
در عزایت دیده اش تر میشود
شعرهایش در و گوهر میشود
شعر او باشد همیشه یادگار
تا که اجرش گیرد از پروردگار

  • چهارشنبه
  • 20
  • شهریور
  • 1398
  • ساعت
  • 13:42
  • نوشته شده توسط
  • ابوالفضل عابدی پور

ارسال دیدگاه



ورود با حساب گوگل

ورود کاربران