• جمعه 3 بهمن 99


متن روضه و توسل به حضرت زهرا(س) حاج حنیف طاهری -(گمونم بهتری خانوم...)

115
1

بهشت آرزوی من
گمونم بهتری خانم 
خدا رو شکر که بازم
خودت پشت دری خانم

یه خورده استراحت کن
همینه خواهشم از تو
جلو پام پانشو اِنقدر
خجالت میکشم از تو

با اینکه زخمیه دردی
داری میسوزی میسازی 
با این دستِ ورم کرده
برا من سُفره میندازی

میخوام دستایِ بی جونه
منو بازم بگیری تو 
سرت چی اومده داری
نشسته راه میری تو !..

*فضه میگه نشسته، ایستاده، دست به دیوار، هرجوری بود خودش خونه رو جارو زد .. خودش نون برا بچه هاش پخت .. لباسای عربیِ قدیم گره داشت ،   بچه هاشُ اومد شست و شو بده به زحمت لباس حسینُ بیرون آورد .. نوبت حسن شد ، اومد گره لباسُ باز کنه گفت مادر .. من که میدونم چه خبره .. قربون بازویِ ورم کرده ات برم .. خودم لباسمُ بیرون میارم، خودم گره شو باز میکنم .. یکی حسن بود یکی ام زینب بود گفت مادر:

شبی در خواب بودی امدم بازوی تو دیدم
مبادا آنکه بیدارت کنم آهسته بوسیدم

یه هفتاد و پنج روز یا نود و پنج روز زینب اینو تو سینه ش نگه داشت ، روز آخر سوال کرد:..

درآن ساعت که در میسوخت پرسیدی کجا بودم
تو میخوردی کتک من هم به زیر دستُ پا بودم*

میخوام دستایِ بی جونه
منو بازم بگیری تو 
سرت چی اومده داری
نشسته راه میری تو !..

چشای من پر از اشکه
که چشماتُ نبندی تو 
حالا حسرت به دل موندم
یه بار دیگه بخندی تو

تو اُفتادی ز پا اما
علی رو روبه راه کردی 
دیدی آخر تو این خونه
پایِ تابوتُ وا کردی 

حالا اون که شبش تارِ ، منم زهرا ..
اونی که دست به دیوارِ ، منم زهرا ..

مگه از یادِ من میره
به سنگ غم محک خوردی 
حلالم کن سرِ من از
کَسو ناکس کتک خوردی

تا پایِ مرگ دُخت نبی را مغیره زد ..

آه مادرم .. مادرم ..

داری میری نمیدونی
چه خاکی به سرم میشه
برو یارِ جوونِ من
برو دردات کم میشه 

برو تو عرش محسن رو
بغل کن فاطمه امشب
پیمبر رو زیارت کن
به جایِ ما همه امشب 

*گفت برو محسنُ بغل بگیر دلت آروم بشه .. اما خانم یه جواب دیگه داد :*

فردا که محسنم سر زانوی من نشست باید زِ هجر زینبِ خود دیده تر کنم

دارم میرم ولی دلم براتون تنگ میشه عزیزای دلم .. یکی از القاب حضرت زهرا هانیه ست یعنی خانمی که تمامی وسایل آرامش و آسایش شوهر  و بچه هاشُ فراهم میکنه .. خانم نه تو از بچه هات سیر شدی نه بچه هات از تو سیر شدن .. پیغمبر پول داد به سلمان گفت برو جهیزیه بخر برا فاطمه، جهیزیه خرید آورد تو خونه جهیزیه رو چیدن هما کاسه های گلی .. این فرش رو که پهن کرد دید نصف خونه رو این فرش هم نگرفته سلمان نشست شروع کرد گریه کردن خانم گفت چرا گریه میکنی سلمان ..

گفت خانم به این زندگی ساده ت دارم گریه میکنم .. گفت سلمان برا کسی که مرگ دنبالشه همینم زیاده .. من زیاد تو این دنیا نمی مونم .. من رفتنیم ..
شب عروسی هم که با لباس عروس اومد خونه ی علی، صدا زد علی جان دوست دارم امشب تا صبح عبادت کنم .. لذا وقتی پیغمبر اومد سوال کرد علی جان فاطمه رو چگونه دیدی؟! نگفت اینطوریه زن خوبیه غذا درست میکنه .. عرضه داشت برا عبادتِ خدا بهترین همسرِ .. بهترین یاره ... شب عروسی دید یه گوشه نشسته داره گریه میکنه .. فاطمه جان تازه عروسی ، چرا گریه میکنی؟! من دلم میگیره شب اول اومدی خونه من.. گفت همچین که با لباس عروسی اومدم یاد شبی افتادم که با کفن منو از این خونه میبرید ...

دیگه بارِ آخر زینبُ صدا زد ، بعد خیلی وقت بغلش کرد .. بوسیدش موهاشُ شونه زد .. مادر حرفاشو با دخترش میزنه .. در گوشِ زینب حرف میزنه .. غصه نخوری مادر .. تنهات نمیزارم میام بهت سر میزنم ..
همه جا پا به پات میام .. یعنی هرجا گره به کارت افتاد منو صدا بزن ..

زِ بانگِ وا حسینا شد یقینم
که زهرا در میانِ کاروان بود ..

  • چهارشنبه
  • 24
  • دی
  • 1399
  • ساعت
  • 19:12
  • نوشته شده توسط
  • طاهره سادات مدرسی

برای بارگذاری فایل در سایت اکانت مداحی بسازید


حجم فایل 8.64 MB
تعداد بازپخش 17
تاریخ بارگذاری چهارشنبه 24 دی 1399 15:43

ارسال دیدگاه



ورود با حساب گوگل

ورود کاربران