کربلا بود و یک کاروان بیپناه
کربلا بود و یک قافله اشک و آه
کودکان یتیم و غریب و اسیر
مانده حیرتزده در دل خیمهگاه
کمر بر استقامت بسته زينب
که یکدم هم ز پا ننشَسته زينب
اگر زينب پناه کاروان بود
تو هم بودی عصای دست زينب
«آه و واویلتا، از غم کربلا»
کوفه بود و غم و غربتی بیامان
قلبت آتش گرفت و شدی خطبهخوان
«وَیلَکُم» گفتی و اهل کوفه شدند
دلپریشان و گریان و آشفتهجان
ميان شهر پیچیده صدايت
طنین حیدری خطبههایت
تمام کوفه، بانو زير و رو شد
چنان که اشکها شد همنوايت
«آه و واویلتا، کوفه شد کربلا»
شام غمها زده شعلهها بر دلت
در خرابه شده اشک و غم حاصلت
مانده بر جانت از کوفه داغی اگر
داغ طشت طلا شد ولی قاتلت
سهساله رفت و زد آتش به جانت
فدای اشکهای بیامانت
نداری طاقت ماندن که این غم
دگر برده ز دل تاب و توانت
«آه و واویلتا، از دیار بلا»
شاعر: یوسف_رحیمی
نغمهپرداز: سیدعلیاکبر_حسینپور
- سه شنبه
- 15
- اردیبهشت
- 1405
- ساعت
- 3:33
- نوشته شده توسط
- یوسف اکبری
- شاعر:
-
یوسف رحیمی


ارسال دیدگاه