دو چشم خیس باران کنج زندان
گُلی سر در گریبان کنج زندان
دخیلِ استخوانش گشته زنجیر
رسیده بر لبش جان کنج زندان
به غربت گرچه خو کردهست
نفسهایش پر از درد است
به اَبرو خم نیاوردهست
شده زندان پر از عطر مناجاتش
نگهبان شد مسلمان کراماتش
«غریب آقا، غریب آقا، غریب آقا»
دلش رنجیده از جور زمانه
لبش گرم مناجات شبانه
خیالی مانده از جسم نحیفش
امان از طعنههای تازیانه
دلش لبریز غمها بود
غمش زندان دنیا بود
دعایش مثل زهرا بود
غریبانه نگهبان را دعا میکرد
کتک میخورد و مادر را صدا میکرد
«غریب آقا، غریب آقا، غریب آقا»
- پنج شنبه
- 17
- اردیبهشت
- 1405
- ساعت
- 0:4
- نوشته شده توسط
- یوسف اکبری
- شاعر:
-
حسین عباسپور


ارسال دیدگاه