پاشو امیر لشکرم
شکستی من شکستم
سقای خیمه های من
مونده تنت رو دستم
خون پیشونیت
راه دیدن چشات و بسته
شد زائرت مادر من
با پهلوی شکسته
باید برادر و ، اینجا یاری کنی
خیمه ها بی پناهست پاشو ، باید کاری کنی
سر تو از رو پام ، پایین ننداز داداش
تا تیر و از چشات خودم ، در بیارم یواش
علمدار حرم
آخه چجور باور کنم
این قصه ی غمت رو
تنها چجوری جمع کنم
پیکر در همت رو
پاشو که چشم به راهته
تو خیمه دختر من
آب نمیخواد دیگه داداش
علی اصغر من
داداش نگاه بکن ، هلهله رو ببین
اینقد تو هی نکش دیگه ، پاتو روی زمین
باور نمیکنم ، دستات جدا شده
با ضربه های این عمود ، فرقت دو تا شده
علمدار حرم
- شنبه
- 26
- اردیبهشت
- 1405
- ساعت
- 1:16
- نوشته شده توسط
- یوسف اکبری
- شاعر:
-
امیر رضایی


ارسال دیدگاه