زینب بین راس راسی داره
علی منو تنها میزاره
با رفتنش انگاری داغ
مادرمو یادم میاره
آروم برو
بذار یه ذره نگات کنم
آمین بگو
تا دم رفتن دعات کنم
الهی موهات به دست شمر نیوفته
الهی من نبینم که ابروهات شکافته
الهی بابا ضربه نبینه بازوت
کاشکی شبیه زهرا زخم نزنن به پهلوت
چقدر سخته برام جدایی
میری و مست وصل با خدایی
یه بار دیگه شبیه بچگی هات
صدام بزن بهم بگو بابایی
صدای تو تا حرم اومد
چی به روز خواهرم اومد
همون که میترسیدم اکبر
دیدی که آخر سرم اومد
دیر اومدم
کاکل نازتو چیدن
خیر نبینن
تیر به گلوی تو زدن
بشکنه دستش که سنگ به ابروهات زد
خیر نبینه اونی که نیزه به پهلوهات زد
بگو که چیکار کنم برات علی جون
پا نکشی توی خون عمه نیاد به میدون
آه که دیگه تاب و توان ندارم
می خوام دیگه بلند بلند ببارم
لحظه مرگ منه وقتی می خوام
خون ته گلوتو در بیارم
- شنبه
- 26
- اردیبهشت
- 1405
- ساعت
- 1:46
- نوشته شده توسط
- یوسف اکبری
- شاعر:
-
رضا شریفی


ارسال دیدگاه