من ملکوت آسمونو ...
تو صحن و ايوون تو ديدم
دست به سينه دادم سلامت
هر وقتي که حرم رسيدم
يادم مياد که بچه بودم
هر چي داشتم گندم خريدم
از دوريت آقا جون داد بيداد
دل تنگم و دارم رو لب فرياد
سلاممو دادم به دست باد
تا بشه روزي من گوهر شاد
سلطان قلب من ـ مهربان آقايم
نام زيباي تو ـ رؤياي شبهايم
السلطان ـ السلطان
مثل کبوترات دل من
هوائيه اون سرزمينه
ايران اگه رکاب باشه
مشهد تو عين نگينه
حاجت من از در خونهت
کرببلا تو اربعينه
تشنهام تشنه سقاخونه
دارم از سفرهتون آب و دونه
مستي من تو کنج ايوونه
فرياد عشقه نقارهخونه
شاهنشاهي و من ـ سائل دربارت
تو طبيب دردي ـ منم من بيمارت
السلطان ـ السلطان
- یکشنبه
- 27
- اردیبهشت
- 1405
- ساعت
- 3:18
- نوشته شده توسط
- یوسف اکبری


ارسال دیدگاه