بار دگر داغی به قلب حیدر افتاد
انگار در عرش برین پیغمبر افتاد
وقتی که آتش شعله ور شد بین خانه
در پیش چشمم شد مجسم مادر افتاد
در با لگد وا شد ولی زن پشت در نیست
روی تن مادر شنیدم که در افتاد
در بین آتش کودکانم میدویدند
آتش زبانه میزد و یک دختر افتاد
افتادهام یاد سه ساله دخترکی که
لرزه به جسمش بود و با چشم تر افتاد
دست یکی خلخال بود و گوشواره
چشم حرامیِ یکی بر معجر افتاد
گر چه زمین خوردم ولی با صورتم نه
جدّم زمین افتاد امّا با سر افتاد
ناموس من اصلاً ندید افتادنم را
میدید زینب از بلندی پیکر افتاد
میسوخت حلقومم ز سوز زهر امّا
دیگر رد دشنه کجا بر حنجر افتاد
سالم بوَد، هر چند میسوزد گلویم
کار گلوی جدّ ما با خنجر افتاد
خیلی عدو با پا به اطراف تنش زد
بعد از گلو هی دشنه را بر گردنش زد
- دوشنبه
- 4
- خرداد
- 1405
- ساعت
- 23:44
- نوشته شده توسط
- یوسف اکبری
- شاعر:
-
محمود اسدی


ارسال دیدگاه