[بند اول]
کوهی از غم در جان مانده
دل محتاج قطره ای باران مانده
مثل برگ خشک و زردم
اما سبز از این کویر برمیگردم
نماز بارانم تو
عیان و پنهانم تو
عزیز تر از جانم تو ابی عبدالله
خمار چشمانت من
و دست به دامانت من
شبم به قربانت من ابی عبدالله
غمت دلم را نشانه دارد
نشانه دارد نشانه دارد
برای ماندن بهانه دارد
بهانه دارد بهانه دارد
[بند دوم]
جذبم کرده برق چشمت
در تمثال تو شدم غرق چشمت
دیدم با تو تقدیرم را
داده دست تو خدا زنجیرم را
نشسته در فالم تو
کبوترم بالم تو
شروع هر سالم تو ابی عبدالله
همیشه دنبالت من
پی نخ شالت من
اسیر تمثالت من ابی عبدالله
به غیر گریه نمانده راهی
نمانده راهی نمانده راهی
گناه عشق است عجب گناهی
عجب گناهی عجب گناهی
- جمعه
- 8
- خرداد
- 1405
- ساعت
- 16:19
- نوشته شده توسط
- یوسف اکبری


ارسال دیدگاه