حس می کنم خودم را تنها دراین شب قدر
دریاب بنده ات را مولا دراین شب قدر
بشکسته تر ز هر شب بنشسته آه بر لب
قدری عنایتی کن ما را دراین شب قدر
غیر از تو را نخواهم تنها تویی پناهم
دارم اگر که با تو نجوا دراین شب قدر
من غرق در نیازم در سوز و در گدازم
دارم دلی به شوقت شیدا دراین شب قدر
ای کاش لحظه ای را ، بودم کنارت آقا
با تو چه حال دارد احیا دراین شب قدر
از بس در انتظارم غمگین و بی قرارم
کردم دو چشم خود را دریا دراین شب قدر
ای کاش لحظه ای را ، ای یوسف دلآرا
پیش تو می گرفتم ماوا دراین شب قدر
فرقی شکافت از کین افتاد رخنه در دین
دل با تو دارد اکنون آوا دراین شب قدر
خون می رود ز فرقی در آه و ناله خلقی
دانی چه کرد این غم با ما دراین شب قدر
"یاسر"دلش که خون شدزین داغ درجنون شد
شد آتش درونش پیدا دراین شب قدر
- سه شنبه
- 12
- خرداد
- 1405
- ساعت
- 23:5
- نوشته شده توسط
- یوسف اکبری
- شاعر:
-
محمود تاری


ارسال دیدگاه