دم سحر کوفه قیامت کبراست
ندای جبراییل قَد قُتِلَ المولاست
یَلیکه هر شیری جلوش میزد زانو
فرق سرش حالا شکافته تا ابرو
با دل خون بخونید انّا الیه راجعون
صورت ماه شده پوشیده در هالهی خون
شیرِخدا پاشو از درد روخاکا میکِشه
کار علی داره بازم به تماشا میکشه
اومده فاطمه بالا سرش
کسی نیاد دور و برش
حرف داره با یاس پرپرش
کسی نیاد دور و برش
فاطمه میبینی توو موج خون غرقم
راحت شدم وقتی شکسته شد فرقم
سیساله میسوزه زخم نمک خوردَهم
از شبی که رفتی یار کتک خوردَهم
فاطمهجان بعد تو خونهدیگه صفا نداشت
رفتن تو داغ سنگینی روی دلم گذاشت
یادته که زندگی مونو چجور نظر زدن
یادمه که وحشیا سر تو به در زدن
ازت هنوز خجالت زدهام
هنوز مصیبتزدهام
سیسالهکه حسرت زدهام
هنوز مصیبت زدهام
حالا که تو مسجد بالاسرم هستی
کاشکی میشد زهرا سرم رو میبستی
دوس ندارم من رو ببینه تو این حال
زینبی که باید یه روز بره گودال
قراره که یه روزی دخترم از پا بشینه
دم غروب روی نی سر بریده ببینه
قراره که ببینه زینِ یه اسب و واژگون
برادرو ببینه میون گودی غرق خون
وای دلم یه روزه پیر میشه
دخترمون اسیر میشه
باشمر و خولی هم مسیر میشه
دخترمون اسیر میشه
- سه شنبه
- 12
- خرداد
- 1405
- ساعت
- 23:14
- نوشته شده توسط
- یوسف اکبری
- شاعر:
-
محمد قاسمی


ارسال دیدگاه