شب قدر است در راه
ولی رویم سیاه است
دوباره بنده ی تو
غریب و بی پناه است
ندارم هیچ خیری
به جز اشک دو دیده
برای یاری ام باز
دو تا قطره دویده
مگر زخم گنه را
نبود اشکم مداوا؟
مگر این اشکها را
نمیخواهی خدایا؟
منم بیبند و باری
که رفته آبرویم
خرابم من خرابم
برایت چه بگویم؟
من از نزد تو جایی
نخواهم رفت یارب
نگاهی کن نگاهی
خدا به حق زینب
به حق عصمت الله
که در میدان دویده
که در آن شور و غوغا
چه ماتم ها کشیده
کسی یاری نمیکرد
غریب مادرش را
به مقتل داشت میدید
امام مضطرش را....
...کسانی دوره کردند
که کارش را بسازند
پس از کشتن به جسمش
به نعل تازه تازند
اگرچه پیکرش داشت
به قدری عالمی درد
ولی از بین گودال
به زینب گفت برگرد
در آن دم رفت زینب
ولی برگشت گودال
چه دیده چه بگویم
که زینب رفت از حال
تنی بی پیکر و سر
در آن گودال گم بود
که روی سینهی او
رد شمشیر و سُم بود
سری بالای نیزه
تنی عریان به صحرا
فقط میآمد انگار
صدای آه زهرا
- پنج شنبه
- 14
- خرداد
- 1405
- ساعت
- 20:57
- نوشته شده توسط
- یوسف اکبری
- شاعر:
-
محمد علی بقایی


ارسال دیدگاه