• پنج شنبه 14 فروردین 04


شعر از رحلت پیامبر تا شهادت حضرت فاطمه زهرا(س)( بشنو اين داستان «به نام خدا»)

2239

بشنو اين داستان «به نام خدا»
«قل اعوذ برّب ناس» و «فلق»
خوانده‏ام قرن‏هاى پيش از اين
در كتاب دلى بدون ورق
بوى شب در مدينه مى‏آمد
ابتداى زمانه‏اى بد بود
شد زمانه بدون خاتم و شهر
حامل فتنه‏اى مجّدد بود
بى محمّد بهار غمگين‏ شد
غنچه‏ها روى ساقه پژمردند
دست و قلب و نگاه فاطمه از
اشتعال علاقه پژمردند
فصل غمنامه‏هاى آن بانو
هر كسى ميوه‏ى فدك مى‏خورد
ديگران ارث و نان قرآن را
او ولى غصّه و كتك مى‏خورد
مادر كربلا و خاك بقيع
همسر ماه و دختر خورشيد
قامت بى‏نظير عفّت او
جز نماز و دعا نمى‏پوشيد
روزگار يتيمى بابا
مادر كوچك پدر مى‏شد
روزگارى براى عشق على
چشم او جاده‏ى سفر مى‏شد
روزگارى دگر كنارحسن
شاهد زهر و خون جگر مى‏شد
روزگارى دگر كنار فرات
گريه مى‏كرد و بى‏پسر مى‏شد
بین ديوار و در پرنده‏ى عشق
روزگارى شكسته پر مى‏شد
روزگارى كبودى رخ او
قاصد بدترين خبر مى‏شد
بى‌ محمّد از آشيان پر زد
زندگى بعد از او مگر مى‏شد؟
بود پيغمبرى على امّا
چهره‌ی فاطمه حجازش بود
با دلى هم‌تبار غار حرا
اوج اعجاز او نمازش بود
آتش و خاطراتى از پرواز
بر دلش داغ یک پرستو داشت
يك در دل شكسته شاهد بود
هق ‌هقى كه درون پستو داشت
يادش آمد كه آن پرستو گفت:
بعد از اين لحظه‏هاى محرابى
لحظه‏ى دفن من فقط باشد
نيمه‌شب آسمان مهتابى
در شب دفن مخفيانه‏ى عشق
اشك‌ها از مزار برگشتند
آرزوهاى كودكان على
دور تنهايى پدر گشتند
كوچه‏هاى مدينه مى‏گفتند:
شد على بعد از اين سفر تنها
گفت چاهى ميان نخلستان:
بار اين غصّه را ببر تنها
در اذان غروب عاطفه گفت:
كعبه‏ى قلب من، بلالت كو؟
خانه‏ام خلوت است و خاموش است
زندگى، فصل اشتعالت كو؟
عشق با گريه‏اى به چشمش گفت:
گر چه در خانه‏ى تو فاطمه نيست
در سفرنامه‏ى قبيله‏ى اشك
اين شروع است و وقت خاتمه نيست

 

  • دوشنبه
  • 26
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 4:30
  • نوشته شده توسط
  • یحیی

برای بارگذاری فایل در سایت اکانت مداحی بسازید



ارسال دیدگاه



ورود با حساب گوگل

ورود کاربران