باز غوغا می شود
چشم هایی گوشه ی ویرانه دریا می شود
سر میان یک طبق
چشم دختر زائر چشمان بابا می شود
دست سمت لب نبرد
چون که می دانست زخم بسته اش وا می شود
بوی موی سوخته
بین دو اتفاقاتی محیا می شود
گفت دیشب با خودت
امشبم آیا برای وصل فردا می شود
گفت بابا خسته ای
آسمانی بین آغوشم پدر جا می شود
سنگ ها دردسرند
چشم های خیره هم دردسر ما می شود
من نمی بینم ولی
دست وقتی میکنم زخم تو پیدا می شود
- پنج شنبه
- 4
- تیر
- 1394
- ساعت
- 5:58
- نوشته شده توسط
- علی
ارسال دیدگاه