عبا کشیده به سر غربتی نهان دارد
نگاه زار به این حالش آسمان دارد
به یک قدم نرسیده دوباره می افتد
مشخص است تنی زار و ناتوان دارد
به سوز زهر پذیرایی از غریبی شد
چه یادگاری تلخی ز میزبان دارد
نباید اصلا از او انتظار حرفی داشت
نفس بریده کجا قدرت بیان دارد؟
کمک گرفت ز دیوار کم زمین بخورد
چه آمده به سرش قامتی کمان دارد
تلاش کرد که بیرون نریزد این غم را
چقدر لخته ی خون داخل دهان دارد
اگر که بسته در حجره را دلیلی داشت
نخواست تا که ببینند نیمه جان دارد
هزارشکر سرش روی دامن پسر است
در این دقایق جانسوز روضه خوان دارد
هزارشکر تنش زیر آفتاب نرفت
هزارشکر که در حجره سایبان دارد
نه اهل بیت رضا را کسی اسارت برد
نه اینکه قاتل او چوب خیزران دارد
شاعر : سید پوریا هاشمی
- جمعه
- 20
- آذر
- 1394
- ساعت
- 13:15
- نوشته شده توسط
- حمید
- شاعر:
-
سید پوریا هاشمی
ارسال دیدگاه