بدرقه کردم دل و دلدار را با اشکِ چشم
غسل دادم گلبُنِ گلزار را با اشکِ چشم
نیمه شب تشییع کردم همسرِ قامت کمان
دفن کردم یاورِ بیمار را با اشکِ چشم
با نمازِ صبر..من صابر شدم مانندِ کوه..
ختم کردم لذّتِ دیدار را با اشکِ چشم
واردِ خانه شدم گریه امانم را برید...
شتشو دادم در و دیوار را با اشکِ چشم
ردّ ِ خونهای زیادی روی در پاشیده بود
پاک کردم من نوکِ مسمار را با اشکِ چشم
دخترم می زد به صورت با تمامیّ ِ وجود
صبر دادم زینبِ خونبار را با اشکِ چشم
لب فرو بسته حسن..خیره شده بر کوچه ها
می کنم آرام این غمخوار را با اشکِ چشم
سوگواری میکنم تا روزِ محشر بهرِ این...
بدرقه کردم دل ودلدار را با اشکِ چشم
- سه شنبه
- 9
- دی
- 1399
- ساعت
- 12:31
- نوشته شده توسط
- طاهره سادات مدرسی
- شاعر:
-
محسن راحت حق
ارسال دیدگاه