نه گنه راست توانی نه به طاعت خویی
نه قدم در ره و نی بهر دعا بازویی
سالها رفت که من زلف تو را می جویم
که سیاه است و مرا هست چو مویت رویی
رنگ و بویی چو مرا نیست امیدم باقی است
عاقبت می شنوم زآن لب رنگين بویی
ره مخوف است و بجز دود توهم کس نیست
خفته در چنبر هر گردنه تنباکویی
الفت ناز و نیاز است ندانستم هیچ
من تو را می طلبم یا تو مرا می جویی
می کشانند رفیقان شفیقم بیرون
ورنه از دیده مهیاست مدامم جویی
کم مبین شمع پریشان من تنها را
پیه دل آب شد ای مه که زند سوسویی
معنی گم شده را خود برسان تا دل بیت
تا زند در بر مضمون رخت زانویی
ای خوش آن دم که مرا دفعتا از در آیی
بانگ برداری و گویم که مرا می گویی؟
- شنبه
- 4
- اردیبهشت
- 1400
- ساعت
- 20:27
- نوشته شده توسط
- طاهره سادات مدرسی
- شاعر:
-
محمد سهرابی
ارسال دیدگاه