تو ای هاتف آسمانی
مرا سوی خود میکشانی
به آن وادی بینشانی
خوشا من
تنم بیقرار و دلم آرام است
که جا مانده از این سفر ناکام است
ای مسافر، عزمی دوباره کن
درد خود را، برخیز و چاره کن
بخوانم که من بیقرارم
پر از گریه شد کولهبارم
به غیر از تو چیزی ندارم
حسین جان
بخوان، آتشی در دلم برپا کن
مرا مَحرَمِ راز عاشورا کن
ای حسینم، دلتنگ و خستهام
کولهام را، با گریه بستهام
مبادا بمیرم که زود است
هنوز این نخستین عمود است
به شوقت دلم پر گشودهست
حسین جان
چو برگی بر این رود بیپایانم
پناهم بده بی سر و سامانم
بیپناهم، می آیم ای حسین
در مسیرِ دریایم ای حسین
شاعر: #علی_مؤیدی
- شنبه
- 19
- اردیبهشت
- 1405
- ساعت
- 0:19
- نوشته شده توسط
- یوسف اکبری


ارسال دیدگاه