مرا مرید نوشتند اگر مراد تویی
همیشه بر سر این کمترین زیاد تویی
کسی که عشق به قلب گدا نهاد تویی
خدای جود و کرم ، ایّهَاالجواد تویی
شبیه ایل و تبارم به تو گرفتارم
قسم که دست از این عشق برنمیدارم
ز لطف خود به تمنّا جواب میدادی
به دشمنان به مدارا جواب میدادی
تمام مسئلهها را جواب میدادی
به شبههها تو چه زیبا جواب میدادی
به جز تو هیچکسی را چنین کمال که نیست
یقین مقام امامت به سن و سال که نیست
چو آفتاب به ظلمت همیشه تابیدی
شبیه ابر شدی روی شهر باریدی
به باد هیبت سلطان به خود نلرزیدی
به جز خدا بهخدا از کسی نترسیدی
بزرگیات همه تحقیر کرد ملعون را
وقار چشم تو کوچک شمرد مامون را
نظر به تشنگی تو چرا نمیکردند؟
چرا نگاه بر آن زخمها نمیکردند
ز گریه کردنت آنجا حیا نمیکردند
به دستوپا زدنت اعتنا نمیکردند
دوباره همسری از زهر همسری افتاد
میان حجره امام مطهّری افتاد
چه شد مقابل چشم امام رقصیدند؟
چه شد که چند کنیز و غلام رقصیدند؟
به امر یک زن بیاحترام رقصیدند
به وقت بردن تو سوی بام رقصیدند
به یاد محنت بزم حرام افتادم
به یاد هلهلهی شهر شام افتادم
به جسم مانده رهای تو که سنان نزدند
هزار شکر عصایی بر آن دهان نزدند
و یا که حداقل چوب خیزران نزدند
مخدّرات تو را بین این و آن نزدند
به دستهای عزیزان تو طناب نبود
پس از شهادت تو حرفی از شراب نبود
- پنج شنبه
- 24
- اردیبهشت
- 1405
- ساعت
- 20:31
- نوشته شده توسط
- یوسف اکبری


ارسال دیدگاه