آرزوم بود بزرگ بشی
بشی عصای پیری
آرزوم بود مثل عموت
علم به دست بگیری
اما میبینم که حالا
که تو تشنه ترینی
باید به خواب بری تا که
خواب آب و ببینی
کاشکی یه بار منو ، مادر صدا کنی
از آغوش این همه غم ، منو رها کنی
سخته که بچه ای ، یه قطره آب بخواد
مادر ولی ازش دیگه ، هیچ کاری بر نیاد
علی اصغرم
چقد تو این دو سه روزه
علی شدی اذیت
ببند چشاتو پسرم
که دیگه شدی راحت
بابات به پشت خیمه ها
میلرزه دست سردش
کاشکی قلب رباب هم
پیش تو دفن میکردش
فرات شده خجل ، از غم تشنگیت
تیر سه شعبه شد علی ، مرحم تشنگیت
باور نمیکنم ، ازم گرفتنت
رباب بشه فدای اون ، رگای گردنت
علی اصغرم
- شنبه
- 26
- اردیبهشت
- 1405
- ساعت
- 1:18
- نوشته شده توسط
- یوسف اکبری
- شاعر:
-
امیر رضایی


ارسال دیدگاه