رها کن عمه دستمو
ببین عموم غریبه
افتاده توی قتلگاه
بی یار و بی حبیبه
عمه چرا تو مقتلش
پره گرد و غباره
افتاده از رو مرکبش
دیگه نفس نداره
دیگه انگاری که نوبت من رسید
که توی قتلگاه منم ، براش بشم شهید
اگه الان برم میرم پیش بابام
ولی نرفتنم منو میبرتم به شام
عموم حسین من
جونم به لب رسید دیگه
عمه منو نگاه کن
دارم میرم به قتلگاه
یکم برام دعا کن
عمو حسین من میخواد
پر از قفس بگیره
بزار منو که میزنن
یکم نفس بگیره
ای تکیه و گاه ای پشت و پنام عمو
یکم طاقت بیار دیگه ، دارم میام عمو
میخوام که دستمو سپر کنم برات
بزار تا جون بدم عمو ، منم جلو چشات
عموم حسین من
- شنبه
- 26
- اردیبهشت
- 1405
- ساعت
- 1:20
- نوشته شده توسط
- یوسف اکبری
- شاعر:
-
امیر رضایی


ارسال دیدگاه