بابا بابا......
کوه دردم بیا درمونم کن
بابا بابا
کاری واسه این دل خونم کن
هستم ناکام
نشده دیدن تو تقدیرم
یک دم، بابا
منو به خیمت مهمونم کن
خسته از تظاهر جماعت صدرنگم
توی صحرایی و شاهد دلای سنگم
مث مرغی توو قفس اسیر دنیا هستم
تو سری به من بزن میدونی که دلتنگم
یارب یارب عجّل فرجه....
بابا بابا...
خسته ام از عهد نامردی
بابا بابا
یادمون رفته غرق دردی
هستی مظلوم
حقّ تو نیس که صحرا باشی
دیگه بابا
نمیشه به خونه برگردی؟؟
دوست ندارم که چشای تو بشه بارونی
خنده شد حروم من وقتی همش گریونی
من چطوری خواب راحت بکنم توو خونَم
وقتی که شبا توی بیابونا میمونی
یارب یارب عجّل فرجه....
اشکات خونه
روضه میخونی هر روز و شب
هستی مضطر
یاد داغ عمّه جان زینب
زخمه قلبت
یاد قتل صبر توو گودال
رو به روته
پیکری زیر پای مرکب
می بینی، گذار عمّه ها به شام افتاده
آخه ناموس علی کجا و بزم باده؟
توی صدر مجلسه حرمله و شمر مست
عمه چندساعتی روی پای خود ایستاده
یارب یارب عجّل فرجه....
- شنبه
- 26
- اردیبهشت
- 1405
- ساعت
- 23:54
- نوشته شده توسط
- یوسف اکبری
- شاعر:
-
علی مهدوی نسب


ارسال دیدگاه