کشت خواهر تو
ریختن یه لشکری داداش ، روی سر تو
کو اون لباس کهنه و انگشتر تو
کشت خواهر تو
چند جا زدنت
جلوی چشم بچه هات ، با پا زدنت
تو گفتی که تشنه لبی ، اما زدنت
چند جا زدنت
عمر من تموم شد ، غمام تموم نمیشه
رو سینت میشینه ، اما آروم نمیشه
جای سالمی رو ، تنت معلوم نمیشه
خادمای تنت داداش نیزه و تیره و سنگه
هی دست و پا نزن حسین که مقتل تو تنگه
غوغا شده بود
قیامتی تو خیمه ها ، بر پا شده بود
برا بریدن سرت ، دعوا شده بود
غوغا شده بود
دلگیر شده بود
تنت به زیر دست و پاها ، گیر شده بود
میدویدم به سمتت اما ، دیر شده بود
دلگیر شده بود
وقت غارت تو ، مردم و جون میدادم
چش(م) نیمه بازت ، نمیره از تو یادم
بعد تو حسینم ، کی میرسه به دادم
با پهلوی زخمی داداش ، پر زدی از تو گودال
رفتی ندیدی ای حسین ، چادرمو لگد مال
- یکشنبه
- 27
- اردیبهشت
- 1405
- ساعت
- 0:9
- نوشته شده توسط
- یوسف اکبری
- شاعر:
-
امیر رضایی


ارسال دیدگاه